تبلیغات
این منتقم... - شمه اى از اخلاق ، صفات و كرامات و معجزات على بن محمّد النقى علیه السلام
 
این منتقم...
شیعتی مهما شربتم عذب ماء فاذكرونی أو ســمعـتـم بشــهید او غریـب فانـدبونی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مرتضی جاوید فر
مطالب اخیر
نظرسنجی
به نظر شما کاربر عزیز آیا حج باید تحریم شود یا نه ؟(البته با توجه به بی احترامی که وهابیت و آل سعودی نسبت به شیعیان دارند)



برچسبها

ابن طلحه مى گوید: (1074) امّا القاب آن حضرت عبارت است از: ناصح ، متوكل ، فتّاح ، نقىّ و مرتضى و مشهورتر از همه متوكّل است ولى خود آن حضرت آن را مخفى مى داشت و به اصحابش دستور مى داد كه آن را به دلیل این كه در آن هنگام لقب خلیفه عباسى ، متوكل بود، آن را به كار نبرند.

طبرسى مى گوید: از جمله القاب آن حضرت ؛ عالم ، فقیه ، امین ، طیب و نقى است (1075) و دیگران غیر از ابن طلحه و طبرسى ، هادى را نیز افزوده اند كه در نزد شیعه از همه القاب مشهورتر است .(1076)

ابن طلحه مى گوید: (1077)امّا مناقب آن حضرت ، برخى چنان است كه به منزله گوشواره ، گوشها را زینت مى دهد و مردم از شدت اشتیاق به وى چون صدفهایى كه درهاى گرانقیمت را در بردارند او را در میان مى گرفتند، و شاهد بر عظمت ابوالحسن علیه السلام (امام دهم ) این كه آن حضرت به ارزنده ترین اوصاف متصف بود و همچون میوه شجره نبوت از اوج شاخساران و بلنداى آن سر بر آورده بود. - در توضیح مطلب مى گوید - روزى امام علیه السلام از شهر سامرا به خاطر مشكلى كه پیش آمده بود، راهى قریه اى شد مرد عربى به قصد دیدار سراغ آن حضرت را گرفت . گفتند: به فلان جا رفته است ، مرد عرب آهنگ آن جا كرد و وقتى كه به خدمت امام علیه السلام رسید، آن حضرت ، فرمود: چه حاجتى دارى ؟ گفت : مردى از اهل كوفه هستم ، از متمسكان به ولایت جدت على بن ابى طالب علیه السلام ، وام زیادى بر ذمه دارم كه بر دوشم سنگینى مى كند و كسى را براى اداى آن جز شما نیافتم كه به سراغش بروم . امام علیه السلام فرمود: خوشدل و امیدوار باش ، سپس او را فرود آورد. صبح فردا كه شد، فرمود: من از تو چیزى مى خواهم و تو به خاطر خدا مبادا مخالفت كنى ، مرد عرب گفت : مخالفت نخواهم كرد. امام علیه السلام كاغذى را به خط خویش نوشت و در آن اقرار كرد كه آن مرد مالى را از وى طلبكار است . مقدارى را كه تعیین كرد از وامى كه او داشت بیشتر بود و فرمود: این نوشته را بگیر وقتى كه به سامرا رسیدى نزد من بیا در حالى كه جمعى نزد من هستند، از من مطالبه كن و بر من درشتى كن كه چرا وامت را ادا نكرده اى ، به خاطر خدا مبادا خلاف حرف مرا انجام دهى . آن مرد گفت : اطاعت مى كنم . نوشته را گرفت و وقتى امام علیه السلام به سامرا رسید در حالى كه جمع زیادى از یاران خلیفه و دیگران حاضر بودند، آن مرد حاضر شد و دستخط امام علیه السلام را در آورد و مال تعیین شده را مطالبه كرد و هرچه امام علیه السلام سفارش كرده بود بر زبان آورد. امام علیه السلام با نرمش و مدارا با او سخن گفت و شروع به عذرخواهى كرد و وعده داد كه دین خود را ادا و رضایت او را جلب خواهد كرد. جریان را به خلیفه متوكل رسید، دستور داد، سى هزار درهم خدمت امام علیه السلام ببرند. وقتى كه بردند، گذاشت تا آن مرد آمد، فرمود: این مال را بگیر و مقدار وامت را بردار و دینت را ادا كن و باقیمانده را براى عائله و خانواده ات خرج كن و عذر ما را بپذیر. اعرابى گفت : یابن رسول اللّه به خدا سوگند كه من كمتر از یك سوم این را انتظار داشتم ولى خداوند بهتر مى داند كه رسالتش را كجا قرار دهد. مال را گرفت و از خدمت امام علیه السلام رفت . ابن طلحه مى گوید: این منقبتى است كه هر كس شنیده باشد به داشتن مكارم اخلاق و منقبتى كه فضیلتش ‍ مورد اتفاق است ، براى آن حضرت حكم خواهد كرد.

امّا كرامات آن حضرت ، خیلى زیاد است و ما به نقل بخشى از آن بسنده مى كنیم .

در ارشاد مفید - رحمه اللّه - از قول وشّاء به نقل از خیران اسباطى آمده است (1078) كه : در مدینه خدمت ابوالحسن على بن محمّد علیه السلام رسیدم ، به من فرمود: از واثق چه خبر دارى ؟ عرض كردم : فدایت شوم ، در وقت آمدن من تندرست بود و من بعد از هر كس او را دیده ام ، دیدار ما ده روز قبل بود. امام علیه السلام فرمود: مردم مدینه مى گویند او مرده است . گفتم : من از همه كسى او را نزدیكتر دیده ام . مى گوید: امام علیه السلام رو به من كرد و فرمود: مردم راست مى گویند: او مرده است . وقتى كه امام فرمود: مردم مى گویند، من دانستم كه مقصود، خود آن حضرت است . سپس ‍ فرمود: جعفر (متوكل ) چه مى كرد؟ عرض كردم : وقت آمدنم او را در بدترین حال زندانى بود. فرمود: او زمام امور را به دست گرفت . سپس پرسید: ابن زیات چه مى كرد؟ گفتم : مردم با او هستند و فرمان ، فرمان اوست . فرمود: بدان كه فرمانروایى براى او بد یمن بوده است . راوى مى گوید: آنگاه امام علیه السلام سكوت كرد و به من گفت : ناگزیر مقدرات و احكام الهى باید اجرا شود، اى خیران ! واثق از دنیا رفت ، جعفر متوكل به جاى او نشست و ابن زیات كشته شد. پرسیدم : فدایت شوم چه وقت او را كشتند؟ فرمود: شش روز پس از بیرون شدن شما.

از جمله به نقل از على بن ابراهیم و او از ابن نعیم بن محمّد طاهرى روایت كرده ، مى گوید: متوكل مریض شد، دملى در آورد و بیمارى او را به آستانه مرگ كشاند و هیچ كسى جراءت نداشت كه نیشترى به آن برساند. مادرش ‍ نذر كرد كه اگر بهبود یابد مال ارزنده اى از اموال خود را براى ابوالحسن على بن محمّد علیه السلام بفرستد. فتح بن خاقان به متوكل گفت : اگر كسى را نزد این مرد یعنى ابوالحسن علیه السلام مى فرستادى و از او درخواست مى كردى ، بسا او به چیزى تو را راهنمایى مى كرد كه خداوند به خاطر آن گرفتارى تو را بر طرف مى كرد. گفت : كسى را نزد او بفرستید، قاصد رفت و برگشت و گفت : روغن گوسفند را با گلاب مخلوط كنید و روى دمل بگذارید كه اگر خدا بخواهد، به اذن او سودمند خواهد بود. كسانى كه در كنار متوكل بودند این سخن را به مسخره گرفتند. فتح بن خاقان به ایشان گفت : گفته او را آزمودن ضررى ندارد، به خدا سوگند كه من امید بهبودى بدان وسیله دارم .

مقدارى روغن آوردند و با گلاب مخلوط كردند و روى دمل گذاشتند، سر باز كرد و آنچه در داخل آن بود بیرون شد به مادر متوكل مژده دادند كه متوكل خوب شد. ده هزار دینار در كیسه گذاشت و با مهر خود ممهور كرد و براى امام علیه السلام فرستاد. چون متوكل از بستر بیمارى برخاست و چند روزى گذشت ، بطحائى از ابوالحسن علیه السلام نزد متوكل سخن چینى كرد و گفت : اموال و اسلحه دارد! متوكل به سعید حاجب دستور داد شبانه به خانه امام هجوم برد و اموال و اسلحه اى كه نزد اوست بگیرد و به بغداد بفرستد. ابراهیم بن محمّد علیه السلام مى گوید: سعید حاجب به من گفت : همان شب به منزل ابوالحسن علیه السلام رفتم همراهم نردبانى بود بالاى بام رفتم ، در تاریكى شب چند پله اى پایین آمدم ، نمى دانستم چگونه وارد منزل شوم ، صداى ابوالحسن علیه السلام از داخل منزل بلند شد كه : اى سعید همان جا بایست تا شمعى بیاورند، طولى نكشید كه شمعى آوردند و من پایین آمدم ، دیدم لباس و كلاهى پشمینه بر تن دارد و جانمازش روى حصیرى در جلواش گسترده و آن حضرت رو به قبله ایستاده است ، رو به من كرد و فرمود: خانه ها را ببین ، رفتم بازرسى كردم ، در آنها چیزى جز یك بدره و یك كیسه ممهور به مهر مادر متوكل نیافتم . ابوالحسن علیه السلام به من فرمود: جانماز را بردار، آن را بلند كردم ، شمشیرى داخل غلاف بود، برداشتم رفتم نزد متوكل ، وقتى كه مهر مادرش را روى برده دید دنبال مادرش فرستاد و راجع به بدره پرسید (راوى مى گوید:) یكى از خدمتگزاران ویژه برایم نقل كرد، كه مادر متوكل گفت : من در وقت بیمارى تو نذر كردم كه اگر بهبود یابى ده هزار دینار از مال خودم براى او بفرستم و فرستادم و این مهر من است كه او بر نداشته است . كیسه دیگر را گشود در آن چهارصد دینار بود، متوكل دستور داد بدره دیگرى نیز ضمیمه كنند و به من گفت اینها را براى ابوالحسن ببر و این شمشیر را هم با آن كیسه و موجودى اش نزد او برگردان . آنها را به خدمت امام علیه السلام بردم در حالى كه خجالت مى كشیدم گفتم : سرورم بر من گران است كه بدون اجازه شما وارد منزلتان شدم ولى ماءمور بودم . فرمود: ((و بزودى ستمكاران خواهند دانست كه بازگشت آنها به كجاست .))(1079)

از جمله محمّد بن فرج رخجى مى گوید: ابوالحسن علیه السلام در نامه اى به من نوشت : اى محمّد! كارهایت را جمع و جور كن و آماده شو. محمّد مى گوید: من مشغول سر جمع كردن كارهایم بودم در حالى كه نمى دانستم مقصود از این نوشته امام علیه السلام چیست . تا این كه ماءمورى آمد و مرا با غل و زنجیر از مصر برد و تمام اموالم را از من گرفتند. هشت سال در زندان ماندم تا نامه اى از آن حضرت در زندان به دستم رسید. در آن نامه نوشته بود: محمّد، در جانب غربى منزل نكن . من نامه را خواندم و با خود گفتم : با این كه من در زندانم امام علیه السلام این طور مى نویسد! چیز عجیبى است ! چند روزى نگذشته بود كه غل و زنجیر را برداشتند و آزادم كردند و من به راه خود رفتم . مى گوید: پس از آزادى نامه اى نوشتم و از امام تقاضا كردم از خدا بخواهد املاكم را به من برگردانند. مى گوید: در نامه اى به من نوشت : بزودى املاكت بر مى گردد و اگر برنگردد هم ضررى به حال تو ندارد. على بن محمّد نوفلى مى گوید: محمّد بن فرج رخجى وقتى میان سپاه برگشت نامه برگشت اموالش را نوشته بودند امّا نامه به دستش نرسید از دنیا رفت .(1080)

از جمله به نقل از زید بن على بن حسین بن زید، مى گوید: مریض شدم شبانه پزشك وارد شد و دارویى را تجویز كرد كه مى بایست آن دارو را در سحر آن روز مصرف كنم . براى من فراهم آوردن آن دارو در آن شب میسر نبود. همین كه پزشك از در خانه بیرون رفت ، خدمتكار ابوالحسن علیه السلام با كیسه اى وارد شد كه همان دارو بعینه داخل كیسه بود. به من گفت : امام ابوالحسن علیه السلام به تو سلام مى رساند و مى فرماید: این دارو امروز - روز معین - دریافت كن . من گرفتم و نوشیدم پس بهبود یافتم . محمّد بن على مى گوید: زید بن على به من گفت : اى محمّد! غلاة كجا هستند تا این داستان را بشنوند.!(1081)

از جمله به نقل از صالح بن سعید مى گوید: روزى كه ابوالحسن علیه السلام به فرمان متوكل به سامرا وارد شد، به خدمتش رسیدم و عرض كردم : فدایت شوم در هر كارى مى خواهند نور شما را خاموش كنند و محدود سازند تا آن جا كه شما را در بدترین كاروانسراها (( - خان الصعالیك - )) منزل داده اند. فرمود: پسر سعید تو این جا را مى بینى ! سپس با دستش اشاره كرد، ناگهان باغهاى زیبا، رودهاى جارى و بوستانهایى با زنان خوشبو و كودكانى چون مروارید پوشیده ظاهر شد. با دیدن اینها چشم خیره شد و تعجب زیادى كردم . پس رو به من كرد و فرمود: پسر سعید، هر جا باشیم این جا، جاى ماست ، ما در (( ((خان الصعالیك )) )) نیستیم .(1082)

مفید - رحمه اللّه - مى گوید: (1083) ابوالحسن علیه السلام مدتى را كه در سامرا اقامت داشت به ظاهر محترم بود، متوكل مى كوشید تا او را گرفتار كند ولى نتوانست . و داستانهایى با آن حضرت دارد كه مشتمل بر كرامات و معجزات است . آوردن آنها باعث طولانى شدن كتاب و دور شدن از هدف اصلى مى گردد.

در دلایل حمیرى به نقل از حسن بن على وشّاء آمده است كه مى گوید: امّ محمّد كنیز حضرت رضا علیه السلام نقل كرد كه روزى ابوالحسن علیه السلام (امام دهم ) آمد و روى دامن مادر پدرش ، دختر موسى بن جعفر علیه السلام نشست . آن بانو از وى پرسید: تو را چه شده است ؟ فرمود: به خدا سوگند هم اكنون پدرم از دنیا رفت . عرض كرد: این را بر زبان میاور! فرمود: به خدا قسم همان است كه من مى گویم . پس آن روز را یادداشت كردیم بعدها خبر وفات ابوجعفر علیه السلام آمد كه همان روز از دنیا رفته است .(1084)

از جمله فاطمه بنت هیثم مى گوید: در زمانى كه جعفر به دنیا آمد، من در سراى ابوالحسن علیه السلام بودم ، دیدم اهل خانه از تولد او شادمانند. خدمت امام علیه السلام رفتم اثر شادى در او ندیدم ، عرض كردم : سرورم ! شما را ناشاد مى بینم ! فرمود: بر تو سهل است ، امّا این مولود در آینده جمع زیادى را گمراه خواهد كرد.(1085)

از جمله به نقل از على بن محمّد حجال ، مى گوید: به ابوالحسن علیه السلام نوشتم من در خدمت شما هستم و امّا مرضى در پایم پیدا شده كه نمى توانم از جا بلند شوم تا وظایفم را انجام دهم . اگر صلاح بدانید از خدا بخواهید كه بیمارى مرا برطرف كند و مرا در انجام وظیفه و اداى امانت یارى دهد و كوتاهى مرا به حساب عمد از جانب من نگذارد و اگر مالى از طرف من ضایع شود به حساب فراموشكارى من بگذارد و بر من گشایشى ببخشید و براى من دعا كنید كه خداوند مرا بر دینى كه براى پیامبرش آن را پسندیده است ثابت قدم بدارد. امام علیه السلام در جواب نوشت : خداوند بیمارى تو و پدرت را بر طرف كرد، پدرم نیز بیماریى داشت كه من در نامه ننوشته بودم ولى امام علیه السلام بدون درخواست من ، براى او دعا فرمودند.(1086)

از كتاب راوندى (1087) نقل است كه جماعتى از مردم اصفهان ، از جمله ابوالعباس احمد بن نضر و ابوجعفر محمّد بن علویه نقل كردند و گفتند: در اصفهان مردى بود، به نام عبدالرحمن كه شیعه بود. پرسیدند، چه باعث شده كه به امامت على النقى علیه السلام معتقد شدى نه به كسى دیگرى از مردم این زمان ؟ گفت : چیزى مشاهده كردم كه مرا بر این عقیده واداشت ؛ من مرد تنگدستى بودم ولى زبان آور و با جراءت بودم سالى از سالها مردم اصفهان مرا با گروه دیگرى بیرون كردند و ما به در خانه متوكل جهت تظلم رفتیم و یك روز در خانه متوكل بودیم كه ناگهان ستور جلب على بن محمّد بن الرضا علیه السلام صادر شد. به یكى از حاضران گفتم : این مردى را كه احضار كرده اند، كیست ؟ گفتند: مردى علوى است كه رافضیان او را امام خود مى دانند، سپس گفتند: ما احتمال مى دهیم كه متوكل او را جلب كرده تا بكشد. با خود گفتم از جایم حركت نمى كنم تا این مرد را ببینم كه چگونه مردى است . مى گوید: سوار بر اسبى آمد، مردم در دو صف ، طرف راست و چپ راه ایستاده بودند و به او نگاه مى كردند. همین كه او را دیدم مهرش به دلم افتاد و در دل دعا كردم كه خداوند شرّ متوكل را از او دفع كند، در حال عبور از بین مردم به یال گردن اسبش چشم دوخته بود و به مردم نگاه نمى كرد و من همچنان براى او دعا مى كردم . وقتى كه نزدیك من رسید صورتش را به سمت من برگرداند و گفت : خداوند دعاى تو را مستجاب كرد، عمرت را طولانى گرداند و مال و فرزندت را فزونى بخشید. مى گوید: از شنیدن این سخنان به خود لرزیدم و میان همراهانم افتادم . از من پرسیدند: كه تو را چه شده است ؟ گفتم : خیر است و آنها را از آنچه در دلم گذشته بود، مطلع نساختم . بعد از آن به اصفهان برگشتم ، خداوند چنان درهاى ثروت را به روى من گشود كه من در خانه ام را براى چیزهایى كه هزار هزار درهم بها داشت مى بستم . غیر از مالى كه در خارج از خانه داشتم ، و ده فرزند نصیبم شد و عمرم به هفتاد و اندى سال رسیده من به امامت این امامى قائلم كه از باطنم خبر داد و خداوند دعاى او را در حق من مستجاب ساخت .

از جمله از یحیى بن هرثمه روایت شده كه : متوكل مرا طلبید و گفت : سیصد مرد را آنچنان كه مایلى انتخاب كن و به كوفه ببر، بارهاتان را در كوفه بگذارید و از راه بیابان به مدینه بروید و على بن محمّد بن الرضا علیه السلام را با احترام و عزت نزد من بیاورید. یحیى مى گوید: من این كار را كردم و حركت كردیم . در میان همراهانم افسرى از خوارج بود و منشیى داشتم كه اظهار تشیع مى كرد و من خود از حشویّه بودم . در راه آن افسر خارجى با منشى مناظره مى كرد و من براى این كه راه تمام شود، با آرامش مناظره آنها را گوش مى كردم وقتى بین راه رسیدیم آن افسر خارجى به منشى گفت : آیا این سخن رهبر شما على بن ابى طالب نیست كه گفته است : ((هیچ قطعه اى از زمین نیست مگر این كه قبرى است یا قبر خواهد شد.)) اكنون بهاین دشت پهناور نگاه كن ، كى كسى در این دشت مى میرد تا خدا آن را - مطابق عقیده شما - پر از قبر سازد؟

مى گوید: به منشى گفتم : آیا این از گفته هاى شماست ؟ گفت : آرى . گفتم : كجا در این بیابان كسى مى میرد تا پر از قبر شود. منشى در نزد ما سرافكنده شد و ما ساعتى خندیدیم ! رفتیم تا به مدینه رسیدیم و آهنگ در خانه ابوالحسن را كردیم . چون وارد شدیم ، نامه متوكل را به آن حضرت دادیم ، نامه را كه خواند، فرمود: پیاده شوید، از طرف من مخالفتى نیست ، وقتى كه فردا شرفیاب شدیم ، یكى از روزهاى فصل تموز و هوار بسیار گرم بود، دیدیم خیاطى در نزد او است و جامه مخصوصى از نوع جامه هاى ضخیم براى آن حضرت و غلامانش مى برد. حضرت به آن خیاط فرمود: جمعى از دوزندگان را گرد آور و هر كار دیگرى را رها كن و از همین لحظه دست بكار شو. و سپس نگاهى به من كرد و گفت : امروز هر كارى دارید در مدینه انجام دهید، فردا همین وقت حركت خواهیم كرد. من از نزد امام علیه السلام بیرون آمدم در حالى كه از سخنان آن حضرت و پارچه هاى ضخیم در شگفت بودم و با خود مى گفتم : ما در فصل تموزیم ، با این گرماى حجاز و ده روز راه تا عراق ، این جامه ها را براى چه مى خواهد! و با خود گفتم : این مرد سفر نكرده است ، تصور مى كند كه در هر سفرى به این جامه ها نیاز است . و از شیعیان تعجب مى كردم كه چگونه به امامت این مرد با این فهمش ‍ معتقدند! فردا همان وقت كه برگشتم دیدم جامه ها را آماده كرده اند. به غلامانش فرمود: بار كنید و براى من چند لباده و چند بارانى بردارید. سپس ‍ رو به من كرد و فرمود: یحیى حركت كن ! با خود گفتم : این دستورهاى امام علیه السلام از اولى بیشتر تعجب دارد! آیا مى ترسد كه بین راه زمستان به سراغ ما بیاید كه با خودش چند لباده و بارانى بر مى دارد. در حالى كه فهم آن حضرت را ناچیز مى شمردم بیرون رفتم و حركت كردیم تا به همان محل مناظره افسر خارجى با كاتب شیعى رسیدیم ، ابرى تیره بالا آمد و شروع به رعد و برق كرد تا به بالاى سر ما رسید، آن گاه تگرگهایى چون پاره سنگ بر سر ما ریخت . امام علیه السلام و غلامانش لباسهاى ضخیم را بر تن خود كردند و لباده ها و بارانیها را پوشیدند. آن حضرت به غلامانش فرمود: یك لباده به یحیى و یك بارانى به آن منشى بدهید و همه ما را یك جا جمع كرد در حالى كه سرما، ما را فرا گرفته بود به طورى كه هشتاد تن از یاران من مردند، آنگاه سردى بر طرف شد و گرما به حال اول برگشت . پس فرمود: یحیى به بازماندگان اصحابت بگو بمانند و مرده ها را دفن كنند، این چنین خداوند بیابان را قبرستان مى كند! یحیى مى گوید: خودم را از مركب به زیر انداختم و به سمت او دویدم ، پا و ركابش را بوسیدم و گفتم : گواهى مى دهم كه جز خداى یكتا خدایى نیست و محمّد صلى اللّه علیه و اله بنده و فرستاده اوست و شما خلفاى او در روى زمین هستید، براستى كه من كافر بودم و هم اكنون به دست شما اى مولا اسلام آوردم . یحیى مى گوید: من شیعه شدم و تا آن حضرت از دنیا رفت در خدمتش بودم .(1088)

از جمله ، هبة اللّه بن ابى منصور موصلى مى گوید: در سرزمین ربیعه ، مردى نصرانى به نام یوسف بن یعقوب بود كه بین او با پدرم دوستى بر قرار بود. مى گوید: یوسف در سفرى (كه به سامرا مى رفت ) بر پدرم وارد شد، پدرم از او پرسید، براى چه این موقع آمده اید؟ گفت : مرا به دربار متوكل خواسته اند و نمى دانم براى چه خواسته اند جز این كه من براى حفظ خودم صد دینار در پیشگاه خدا نذر كرده ام و آن را براى على بن محمّد بن الرضا علیه السلام با خود آورده ام . پدرم به او گفت : تو در این امر موفق هستى . و او نزد متوكل رفت و پس از چند روزى خوشحال و شادمان برگشت . پدرم گفت : داستانت را براى ما نقل كن . گفت : به سامراء كه قبلا هرگز نرفته بودم ، رسیدم در سرایى فرود آمدم و با خود گفتم : این صد دینار را پیش از رفتنم به دربار متوكل و پیش از آن كه كسى از آمدنم با خبر شود به دست ابن الرضا علیه السلام برسانم و مى دانستم كه متوكل آن حضرت را از رفتن به جایى منع كرده و او خانه نشین است . با خود گفتم : من مردى نصرانى ام چگونه نشانى منزل ابن الرضا علیه السلام را بپرسم . از خطر ایمن نبودم و بیم داشتم كه بیشتر در معرض خطر واقع شوم مى گوید: مدتى فكر كردم ، به دلم افتاد كه بر الاغم سوار شوم و در شهر به راه افتم و جلو الاغ را رها كنم تا هر جا خواست برود. شاید بدون پرسیدن از كسى بتوانم منزل امام را بشناسم . پس پولها را میان كاغذى گذاشت و داخل آستینم نهادم و سوار بر الاغ شدم و آن حیوان در خیابانها و بازارها هر جا كه مى خواست ، مى رفت تا این كه بر در سرایى ایستاد، هر چه هى كردم جلوتر نرفت ، به غلام گفتم : بپرس این خانه از كیست ؟ و او پرسید، گفتند: سراى ابن الرضاست . گفتم : خدا بزرگترین راهنما و هم او كارساز است ! مى گوید: ناگهان غلام سیاهى بیرون آمد و گفت : شما یوسف بن یعقوب هستید؟ گفتم : آرى . گفت : از مركبت پیاده شو. مرا برد، در دهلیز خانه نشاند و خود وارد خانه شد. با خود گفتم : این هم یك نشانه دیگر. او از كجا اسم من و اسم پدرم را مى داند، در این شهر كسى مرا نمى شناسد و من هرگز به این شهر نیامده ام . پس غلام از خانه در آمد و گفت : آن صد دینارى را كه داخل كاغذ میان آستینت گذاشته اى بده . من پولها را دادم و با خود گفتم : این دلیل سوم . دوباره رفت و برگشت و گفت : وارد شو! وارد شدم . امام علیه السلام تنها بود، فرمود: اى یوسف ! چه براى تو روشن شد؟ گفتم : سرورم براى من برهانى ظاهر شد كه براى طالبان دلیل ، كفایت است . فرمود: تو هرگز اسلام نخواهى آورد ولى فلان پسرت مسلمان خواهد شد و از شیعیان ما مى شود. اى یوسف ! گروه هایى معتقدند كه ولایت ما براى امثال تو بى فایده است ، به خدا سوگند كه دروغ مى گویند چرا كه سودمند است . اكنون براى كارى كه آمده اى برو كه تو به آنچه مایلى خواهى رسید. مى گوید: به دربار متوكل رفتم و به آنچه مى خواستم ، رسیدم و برگشتم ، هبة اللّه مى گوید: بعدها پسرش را دیدم كه اسلام آورده و شیعه خوبى شده بود. او به من گفت : كه پدرش به دین نصرانى مرده ولى او پس از مرگ پدرش اسلام آورده است و مى گوید: من به بشارت مولایم ایمان آوردم .(1089)

از جمله ابوهاشم جعفرى مى گوید: مردى از اهالى سامرا مبتلا به پیسى شد و این بیمارى زندگى را بر او تیره كرد. ابوعلى فهرى پیشنهاد كرد كه بیمارى خود را به ابوالحسن علیه السلام عرضه بدارد و تقاضاى دعا كند. روزى سر راه امام علیه السلام نشست . تا امام علیه السلام را دید، از جا بلند شد. امام فرمود: از این جا برو خدا تو را عافیت دهد! با دستش اشاره كرد - سه مرتبه - برو، خدا تو را بهبود بخشد! پس احساس كوچكى كرد و جراءت نكرد كه نزدیك شود و برگشت . فهرى را دید و سخن امام علیه السلام را براى او نقل كرد. فهرى گفت : پیش از این كه تو درخواست كنى او براى تو دعا كرد، برو كه تو خوب خواهى شد. و رفت و خوب شد.(1090)

از جمله به نقل از زرّافه دربان متوكل مى گوید: شعبده بازى از مردم هند پیدا شد كنه با ظرف كوچكى بازى مى كرد و كسى نظیر او را ندیده بود. متوكل كه علاقه زیادى به بازى داشت تصمیم گرفت كه على بن محمّد علیه السلام را شرمنده كند! این بود كه متوكل به آن مرد گفت : اگر او را شرمنده سازى هزار دینار جایزه دارى . مرد هندى گفت : دستور بده چند نان لواش سبك بپزند و روى سفره بگذارند و من هم كنار ایشان بنشینم . متوكل مطابق گفته او عمل كرد و چون على بن محمّد علیه السلام براى غذا حاضر شد، براى آن حضرت متكایى گذاشتند كه صورت شیرى را روى آن نقش كرده بودند. و آن شعبده باز كنار متكاى امام علیه السلام نشست . همین كه آن حضرت دست به نان لواش دراز كرد، شعبده باز نان را پرواز داد - تا سه مرتبه این كار تكرار شد - و حاضران خندیدند پس امام علیه السلام دست مبارك را به آن صورت شیر زد و فرمود: بگیر این مرد را! شیر از متكا جست و آن مراد را بلعید و دوباره به متكا برگشت ، حاضران بهت زه شدند و امام علیه السلام از جا برخاست . متوكل گفت : شما را به خدا سوگند باید بنشینى و او را برگردانى . فرمود: به خدا قسم هرگز او را نخواهید دید. آیا ممكن است دشمنان خدا بر دوستانش مسلط شوند! این را گفت و از نزد متوكل بیرون آمد و دیگر كسى آن مرد شعبده باز را ندید.(1091)

از جمله ابوهاشم جعفرى مى گوید: متوكل خانه اى داشت كه داراى پنجره هایى بود و داخل خانه پرندگان آوازخوانى بودند آنچنان كه اگر كسى به آن خانه وارد مى شد، نه او صداى كسى را مى شنید و نه كسى صداى او را. امّا وقتى كه امام علیه السلام وارد مى شد همه پرندگان ساكت مى شدند و چون خارج مى شد به حال اول بر مى گشتند.(1092)

از جمله داستان زینب كذابه است كه ما آن را ضمن اخبار امام رضا علیه السلام نقل كردیم امّا راوى از امام هادى علیه السلام نقل كرده است .(1093)

از جمله روایت ابن اورمه است كه مى گوید: زمان خلافت متوكل به سامرا رفتم و بر سعید حاجب وارد شدم ، متوكل ابوالحسن علیه السلام را به او سپرده بود تا آن حضرت را بكشد. سعید به من گفت : مایلى تا خدایت را ببینى ؟ گفتم : (( سبحان اللّه ، )) خدا را كه چشمها نمى بیند! گفت : كسى را كه شما امام خود مى پندارید؟ گفتم : بى میل نیستم كه او را ببینم . سعید گفت : من ماءمور قتل او شده ام و فردا این كار را مى كنم ، پس هرگاه رئیس دیوان برید بیرون شد، تو وارد شو. فاصله اى نشد كه او بیرون شد و من وارد شدم دیدم امام علیه السلام نشسته و قبرى كنده شده است ! سلام دادم و به شدت گریه كردم . فرمود: چرا گریه مى كنى ؟ عرض كردم : گریه من براى این وضعى است كه مى بینم . فرمود: گریه نكن كه اینها به مقصودشان نمى رسند، دو روز بیش نخواهد گذشت كه خداوند خون این شخص و خود رفیقش را خواهد ریخت . به خدا سوگند، دو روز بیش نگذشته بود كه سعید را كشتند.(1094)

از جمله ، ابومحمّد طبرى مى گوید: آرزو داشتم كه انگشترى از امام علیه السلام مال من شود. پس نصر خادم دو درهم براى من آورد و من از آن انگشترى درست كردم . روزى بر گروهى وارد شدم كه باده گسارى مى كردند و مرا وا داشتند یك یا دو كاسه نوشیدم . انگشترى به انگشتم تنگ بود، براى وضو نمى توانستم آن را بچرخانم ، چون آن را از دستم در آوردم ، گم شد. پس به درگاه خدا توبه كردم .(1095)

از جمله ، متوكل بر سپاهیانش نظاره كرد و دستور داد هر سوارى توبره اسبش را پر از خاك كند و همگى یك جا بریزند. آن جا مثل كوهى شد و نامش را (( تلّ المخالى )) (تل توبره ها) گذاشتند، خود با امام علیه السلام بالاى آن تل رفت و رو به آن حضرت كرد و گفت : من تو را طلبیدم تا سپاهیان مرا ببینى . سپاهیان همه زره بر تن داشتند و مسلح بودند و با بهترین آرایش و كاملترى ابزار و بالاترین شكوه از برابر آنان گذشتند. هدف متوكل از این نمایش شكستن روحیه كسانى بود كه قصد خروج در برابر او را داشتند و مى ترسید كه ابوالحسن علیه السلام یكى از بستگانش را ماءمور به خروج كند. ابوالحسن علیه السلام فرمود: آیا مایلى كه من هم سپاه خودم را بر تو بنمایانم ؟ گفت : آرى . امام علیه السلام از خداى سبحان خواست ، ناگهان بین آسمان و زمین از خاور تا باختر فرشتگان مسلح ظاهر شدند. متوكل با دیدن آنها از هوش رفت چون به هوش آمد، امام فرمود: ما در امر دنیا با تو مسابقه نمى دهیم ما به امر آخرت مشغولیم ، از آنچه تصور مى كنى ، باكى نداشته باش .(1096)

از جمله به نقل از محمّد بن فرج آورده است كه مى گوید: على بن محمّد علیه السلام به من فرمود: هرگاه سؤ الى داشتى ، آن را بنویس و زیر جانمازت بگذار و پس از ساعتى بیرون آور و نگاه كن ، مى گوید: همان كار را كردم دیدم جواب مساءله را نوشته اند.(1097)

از جمله ابوسعید سهل بن زیاد نقل كرده ، مى گوید: در سامراء در خانه ابوالعباس فضل بن احمد بن اسرائیل كاتب بودیم كه نام ابوالحسن به میان آمد، گفت : اى ابوسعید چیزى براى تو نقل مى كنم كه پدرم آن را برایم نقل كرده است . گفت : ما همراه منتصر بودیم و پدرم منشى او بود. روزى وارد شدیم ، دیدیم متوكل روى تخت نشسته است . منتصر سلام داد و ایستاد و من هم پشت سر او ایستادم . عادت چنان بود كه هر وقت منتصر وارد مى شد متوكل خوشامد مى گفت و او را مى نشاند، امّا آن روز ایستادنش ‍ طول كشید و هر چه پا به پا مى شد، متوكل به او اجازه نشستن نمى داد. دیدم لحظه به لحظه رنگ چهره متوكل تغییر مى كند و به فتح بن خاقان مى گوید: این همان كسى است كه درباره او حرفهایى مى زنى و سخنان مرا درباره او رد مى كنى ! و فتح او را آرام كرد و مى گفت : به او دروغ بسته اند. ولى متوكل برافروخته و خشمگین مى شد و مى گفت : به خدا سوگند كه این ریاكار بى دین را مى كشم زیرا به دروغ ادعا دارد و به دولت من بدگویى مى كند. آنگاه چهار تن از غلامان ترك بدخو را طلبید و به هر كدام شمشیرى داد و دستور داد وقتى كه ابوالحسن علیه السلام وارد شد او را بكشند، و گفت : به خدا سوگند كه پس از كشتن بدنش را مى سوزانم . در آن هنگام من پشت سر منتصر ایستاده بودم ، امام علیه السلام وارد شد در حالى كه لبهاى مباركش حركت مى كرد و به آنچه در پیش رو داشت وقعى نمى نهاد و هیچ نگرانى نداشت . همین كه چشم متوكل به آن حضرت افتاد خودش را از روى تخت انداخت و امام را در آغوش گرفت ، پیشانى و دستهاى آن حضرت را بوسه زد و در حالى كه دستى به پهلوى امام علیه السلام داشت ، مى گفت : سرورم ، یابن رسول اللّه ، اى بهترین خلق خدا، پسر عمو، مولاى من ، اى ابوالحسن ! امام علیه السلام مى فرمود: اى امیرالمؤ منین از این موضوع تو را در پناه خدا قرار مى دهم ، متوكل گفت : سرورم ! در این موقع چه چیز باعث آمدن شما شد؟ فرمود: فرستاده شما مرا آورد. گفت : این نابكار زاده دروغ گفته است ، سرورم برگردید! آن وقت رو به كسانش كرد و گفت : اى فتح ، اى عبداللّه اى منتصر! سرورتان و سرور مرا بدرقه كنید. وقتى كه چشم غلامان ترك به آن حضرت افتاد، به خاك افتادند، پس متوكل آنها را طلبید و گفت : چرا دستور مرا درباره او را اجرا نكردید؟ گفتند: به خاطر شكوه و هیبت زیادش ؛ در اطراف آن حضرت بیش از صد شمشیر دیدیم كه قدرت اندیشه درباره آنها را نداشتیم و ترس و وحشت ما را فرا گرفت ، متوكل گفت : اى فتح این است دوست تو و لبخندى به روى او زد و گفت : سپاس خدا را كه او را رو سفید كرد و برهانش را آشكار ساخت .(1098)

طبرسى در اعلام نقل كرده است كه ابوهاشم جعفرى گفت : در روزگار واثق موقعى كه بغاء ترك در جستجوى اعراب بود من در مدینه بودم ، گذرش به مدینه افتاد، ابوالحسن علیه السلام فرمود: ما را ببرید تا تجهیزات این مرد ترك را ببینیم ، بیرون رفتیم ، تجهیزات بغاء از كنار ما عبور كرد و یك مرد ترك از نزدیك ما گذشت ، ابوالحسن علیه السلام با او به زبان تركى حرف زد، او از اسبش پیاده شد و سم مركب امام علیه السلام را بوسید. ابوهاشم مى گوید: از مرد ترك پرسیدم : امام به شما چه گفت : (او پیش از این كه جواب سؤ ال مرا بدهد) سؤ ال كرد: آیا این آقا پیغمبر است ؟ گفتیم : خیر، گفت : او مرا به نامى خواند كه مرا در كودكى در سرزمین ترك به آن نام مى خواندند و تاكنون هیچ كس آن را نمى دانست .(1099)

و نیز ابوهاشم مى گوید: روزى خدمت ابوالحسن علیه السلام رسیدم با من به زبان هندى صحبت كرد و من نتوانستم جواب بدهم ، مقابل آن حضرت سنگریزه هایى بود چند سنگریزه برداشت و در دهان گذاشت و سه مرتبه مكید و به من داد و من آنها را در دهانم گذاشتم ، به خدا سوگند كه از نزد آن حضرت بیرون نیامدم مگر آن كه به هفتاد و سه زبان صحبت كردم كه یكى از آنها زبان هندى بود.(1100)

همچنین از او نقل شده كه گفت : همراه امام علیه السلام به بیرون شهر سامراء رفتم تا یكى از طالبیان را ملاقات كنیم . نگهبانان ما را معطل كردند، پس من رو پوش زین را گستردم ، امام علیه السلام روى آن نشست و من هم در مقابل آن حضرت نشستم و وى گفت و گو آغاز كرد، من از تنگدستى ام شكایت كردم ، پس دست دراز كرد به سمت شنهایى كه روى آنها نشسته بود و چند مشت از آنها را به من داد و فرمود: به این وسیله گشایشى پیدا كن و آنچه را دیدى مخفى بدار. شنها را با خود پنهان داشتم و چون برگشتم نگاه كردم ، دیدم طلاى سرخ همچون آتش برافروخته است زرگرى را به خانه ام طلبیدم و گفتم : این ها را در قالب بریز و او ریخت و گفت : من طلایى به این خوبى ندیده ام ، مثل شن مى ماند از كجا آورده اى ؟ من بهتر از این را ندیده ام ، گفتم : از قدیم اندوخته شده است .(1101)

از جمله ابوطاهر حسین بن عبدالقاهر طاهرى نقل كرده ، مى گوید: محمّد بن حسین اشتر علوى گفت : من كودكى بودم و در میان انبوهى از طالبیان ، عباسیان و سپاهیان ، در خانه متوكل بودیم و هرگاه ابوالحسن علیه السلام مى آمد همه حاضران سر پا مى ایستادند تا وى وارد شود. روزى به یكدیگر گفتند: براى این نوجوان دیگر سر پا نمى ایستیم ؛ او نه حرمت بیشترى دارد نه سنش بیشتر از ما است ، به خدا سوگند براى او دیگر بلند نمى شویم . ابوهاشم جعفرى گفت : به خدا سوگند همین كه او را ببینید با احساس ‍ كوچكى بلند خواهید شد. فاصله اى نشد كه آن حضرت آمد، همگى بلند شدند، ابوهاشم گفت : شما نبودید كه تصمیم داشتید بلند نشوید، گفتند: به خدا قسم كه بى اختیار از جا بلند شدیم .(1102)

از جمله ، یكى از فرزندان خلفا مهمانیى ترتیب داد و ابوالحسن علیه السلام را دعوت كرد، حاضران وقتى كه آن حضرت را دیدند به احترام او ساكت شدند ولى جوانى در مجلس احترام او را نگاه نداشت همچنان حرف مى زد و مى خندید. امام علیه السلام رو به آن جوان كرد و فرمود: جوان ، زیاد مى خندى و از یاد خدا غافل هستى در حالى كه سه روز بعد در زمره مردگانى ! راوى مى گوید: ما با خود گفتیم : این یك دلیل است . ببینیم چه مى شود. پس آن جوان از خندیدن باز ایستاد و از سخن گفتن خوددارى كرد. ما غذا را خوردیم و بیرون رفتیم . روز بعد آن جوان بیمار شد و در روز سوم از دنیا رفت و به خاك سپرده شد.(1103)

از جمله مى گوید: سعید، ما را در مجلس ضیافت یكى از مردم سامراء جمع كرد و ابوالحسن علیه السلام نیز با ما بود. مردى بى اعتنا به آن حضرت شوخى و مزاح مى كرد. امام علیه السلام رو به جعفر كرد و فرمود: این مرد از این غذا نخواهد خورد، به همین زودى خبرى از خانواده اش مى رسد كه عیش او را تیره مى كند. جعفر مى گوید: تا هنگام گستردن سفره خبرى نبود، امّا به خدا قسم آن مرد دستش را شسته بود و به طرف غذا دراز كرده بود كه غلامش با گریه و ناله وارد شد و گفت : خودت را به مادرت برسان كه از بام افتاده و در حال مرگ است . جعفر مى گوید: به خدا سوگند كه بعد از آن روز در امامت آن حضرت تردید نكردم ، بلكه قطع و یقین به امامت او پیدا كردم .(1104)


پاورقى ها :

1074- (( مطالب السؤ ول )) ، ص 88.

1075- (( اعلام الورى ، )) ص 339.

1076- مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ص 401، خرائج ص 209 و 237 چاپ ضمیمه اربعین ، و (( كفایة لاثر. ))

1077- (( مطالب السؤ ول ، )) ص 88.

1078- ارشاد مفید، ص 309.

1079- همان ماءخذ، ص 310.

1080- همان ماءخذ، ص 310.

1081- همان ماءخذ، ص 314.

1082- همان ماءخذ، همان ص .

1083- همان ماءخذ، همان ص .

1084- (( كشف الغمه ، )) ص 295.

1085- (( كشف الغمه ، )) ص 295.

1086- همان ماءخذ، ص 296.

1087- (( الخرائج و الجرائح ، )) ص 209 و 210.

1088- خرائج ، ص 210 و (( كشف الغمه ، )) ص 297.

1089- همان ماءخذ، همان ص 297.

1090- در خرائج ص 210 آمده است : (( آن مرد به خانه رفت و شب را خوابید، صبح كه شد اثرى از بیمارى را در بدنش ندید)) ولى در (( كشف الغمه )) ص 297 مطابق متن آمده است .

1091- خرائج ص 210، و (( كشف الغمه )) ص 297.

1092- (( كشف الغمه ، ص 298.

1093- (( كشف الغمه ، ص 298.

1094- همان ماءخذ، همان ص .

1095- همان ماءخذ، همان ص .

1096- (( كشف الغمه ، )) ص 298.

1097- همان ماءخذ، همان ص .

1098- همان ماءخذ، همان ص .

1099- (( اعلام الورى )) طبرسى ، ص 343؛ (( كشف الغمه )) ص 298 و 299.

1100- همان ماءخذ، همان ص .

1101- همان ماءخذ، همان ص .

1102- همان ماءخذ، همان ص .

1103- همان ماءخذ و همان ص .

1104- همان ماءخذ و همان ص .



نوع مطلب : امام هادی (ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 خرداد 1397 07:09 ق.ظ

With thanks. Numerous posts.

cialis generico cialis prezzo di mercato buy cialis cialis 20 mg best price cialis reviews generic cialis pro cialis generico online cialis 20mg prix en pharmacie india cialis 100mg cost prix de cialis
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 07:46 ق.ظ

Regards! Great information.
non 5 mg cialis generici cialis generic tadalafil buy cialis 5 mg para diabeticos cialis 200 dollar savings card ou acheter du cialis pas cher online cialis click here take cialis cialis 10mg prix pharmaci cialis 10 doctissimo wow cialis 20
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 01:10 ب.ظ

With thanks. Quite a lot of advice.

buy viagra online viagra tablets online purchase order viagra online without a prescription buy viagra with paypal get viagra online where can i buy sildenafil online where to buy generic viagra online safely buy viagra online where buy viagra uk buy viagra with no prescription
شنبه 18 فروردین 1397 04:56 ق.ظ

Good postings. Kudos.
cialis en mexico precio achat cialis en europe cialis generique ou acheter du cialis pas cher ou trouver cialis sur le net cialis alternative no prescription cialis cheap cialis generico postepay rx cialis para comprar online prescriptions cialis
دوشنبه 28 اسفند 1396 08:59 ق.ظ

Many thanks! I appreciate this.
cipla cialis online achat cialis en itali generic cialis at walmart cialis generique 5 mg are there generic cialis get cheap cialis prezzo di cialis in bulgaria cialis daily new zealand acheter cialis meilleur pri overnight cialis tadalafil
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:57 ق.ظ
Hello there! I could have sworn I've been to this blog before but after browsing
through some of the post I realized it's new to me. Anyhow, I'm
definitely delighted I found it and I'll be
bookmarking and checking back often!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندهای روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی