تبلیغات
این منتقم... - سرنوشت ستم‌پیشگان- قسمت چهاردهم
 
این منتقم...
شیعتی مهما شربتم عذب ماء فاذكرونی أو ســمعـتـم بشــهید او غریـب فانـدبونی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مرتضی جاوید فر
مطالب اخیر
نظرسنجی
به نظر شما کاربر عزیز آیا حج باید تحریم شود یا نه ؟(البته با توجه به بی احترامی که وهابیت و آل سعودی نسبت به شیعیان دارند)



برچسبها
فاطمه دختر سیدالشهدا ارواحنا فداه می فرماید: هنگامى كه ما نزد یزید نشستیم ظاهراً قلب او نسبت به ما رقت نمود. مردى از اهل شام كه چهره سرخى داشت برخاست و به یزید گفت: «یا امیر المؤمنین! این دختر را به من ببخش.» منظور آن مرد من بودم.



84- عمر/ عمرو بن سعید/سعد بن فضیل ازدی

نقل شده روز عاشورا و در بحبوحه جنگ جوانى كه صورتش قرص قمر بود و شمشیربه دست، پیراهنى پوشیده و نعلینى به پا كرده بود كه بند یكى از آنها گسیخته بود. او وارد معركه كارزار شد عمر بن سعد ازدى به حمید بن مسلم گفت:«سوگند به خدا، هم اكنون بر این جوان حمله مى‏كنم و او را از پا درمى‏آورم.»

گفتم:«سبحان اللَّه تعجب مى‏كنم از این تصمیم. دست از این كار بردار و بگذار دیگران كه بر كوچك و بزرگ حسین علیه السلام رحم نمى‏كنند او را به پدران نامدارش ملحق سازند.» پاسخ داد: «چنین نیست. به خدا قسم، راه او را مى‏بندم و او را نابود مى‏كنم.» او این سخن را گفت و به قاسم علیه السلام حمله كرد. شمشیرى بر سر مباركش زد. سر قاسم علیه السلام شكافت و به روى زمین افتاد و  عمو را به داد خواهى دعوت كرد.

سیدالشهدا ارواحنا فداه كه فریاد برادرزاده‏اش را شنید مانند باز شكارى خود را به بالین وى رسانید و چون شیر ژیانى شمشیر كشیده به قاتل وى حمله كرد. شمشیر از دست پسر ازدى فرود آمد و آن را به پوست آویخت .آن نابكار چنان فریادى زد كه همه لشكریان صداى آن مرد را شنیدند. لشكر به منظور آن که بتوانند او را از دست سیدالشهدا ارواحنا فداه برهانند یکپارچه حمله کردند اما به همین سبب بدن آن نوجوان معصوم پامال سم ستوران شد .

حمید نقل می کند پس از آنكه گرد و غبار میدان فرونشست دیدم سید الشهدا ارواحنا فداه به بالین آن جوان نشسته و او پاشنه پا به زمین می کشد و آخر لحظات عمر را مى‏پیماید. سیدالشهدا ارواحنا فداه كه از این پیش‏آمد سخت متأثر بود فرمود:

از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند. فرداى قیامت جد تو دشمن آنان خواهد بود. گران است بر عموى تو كه او را به یارى خود بخوانى و پاسخ ندهد و اگر جوابى فرماید سودى به حال تو نداشته باشد. سوگند به خدا دشمنان او بسیار و یاوران او اندكند.

 آنگاه بدن فشرده قاسم را كه از سم اسبان كوبیده شده به سینه چسبانید و همچنان كه پاهاى او به زمین كشیده می شد او را به طرف خیام برد. سیدالشهدا ارواحنا فداه او را كنار فرزند خویش  على اکبر و سایر اهل بیتش كه به تیغ بیداد از پاى درآمده بودند بر زمین نهاد.

 حمید بن مسلم گوید من آن جوان را كه قلب سیدالشهدا ارواحنا فداه و همه خاندانش را جریحه‏دار كرد نمى‏شناختم. از كسى درباره او پرسیدم؛ گفت:«او قاسم پسر حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام بود(الارشاد، ج2،ص107-108؛ لهوف، ص167-168؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص27-28).»

سیدالشهدا ارواحنا فداه آنقدر به این نوجوان علاقه داشت که لحظه وداع و دادن اذن میدان از شدت گریه هردو بیهوش شدند(لهوف، ص167-168).

85- عمر بن صبیح صیداوی

او یکی از آن ده زنازاده ای است که در اجابت درخواست عمر سعد ملعون با اسبان خویش به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه نهایت جسارت را روا داشتند.
مختار او را نیز همانند نه تن دیگر ابتدا دست ها و پاهایش را به زمین کوبید و سپس آنقدر با اسبان بر ایشان تاختند تا هلاک شدند (لهوف،ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ مثیر الاحزان، ص79؛ بحارالانوار، ج45، ص374؛ مدینه المعاجز، ج4، ص90).

86- عمرو بن حجاج

او همان فرمانده سپاه پانصد نفره ای است که به دستور ابن زیاد آب را بر سیدالشهدا ارواحنا فداه و خاندان و یارانشان بستند. پس از بستن آب بر ایشان او زلالی آب را به رخ آن حضرت کشید و قسم خورد تا لحظه مرگ(شهادت) ایشان نگذارد قطره ای از آن بنوشند. لحن و بیان او به گونه ای بود که از تشنگی بر سیدالشهدا ارواحنا فداه سخت تر آمد(تذکره الخواص،ص247).

 نام او هم در میان کسانی که ایشان را به کوفه دعوت کردند یافته می شود (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص217) و هم در میان فرماندهانی که پس از حمله وحشیانه و غارتگرانه به خیام حرم (حکایه المختار، ص45) مأمور بردن سر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه به شام شدند(فخری منتخب طریحی، ص466).

هنگامی که مختار تصمیم به انتقام از قاتلان سیدالشهدا ارواحنا فداه گرفت او دچار چنان ترسی شد که خانه و کاشانه خویش را رها کرد و گریخت. تا مدت ها کسی از او خبر نداشت تا اینکه یاران مختار او را در میانه راهی یافتند که از تشنگی هلاک شده بود. آنان سرش را بریدند و به نزد مختار بردند(اعلام الوری، ج1، ص452؛ روضه الواعظین، ج1، ص182؛ الارشاد، ج2، ص86-87؛ احقاق الحق، ج11، ص522).

87- عمرو بن حُرَیث

زمانی که عبید اللَّه بن زیاد امیر عراق بود عمرو بن حریث  مخزومى با چهار هزار سرباز در كوفه خلیفه ابن زیاد شد.

مختار در آن زمان دویست سوار داشت و ابراهیم بن اشتر سیصد سوار. مختار به ابراهیم گفت:«ظهر هنگام به سراغ او برو و بگو مردم علیه ابن زیاد شورش کرده اند و من می خواهم به یاری او بشتابم. چه دستور می دهید؟ سپس اگر توانستی ابتدا او و پس از آن هرکدام از نیروهایش را که به چنگ آوردی بکش.»

مختار طبق برنامه عمل کرد. در آن ساعت عمرو در سردخانه کاخ که اتاق ساعات گرمی تابستان بود خوابیده بود. دربان او را بیدار کرد.

عمرو آشفته و غمگین با زیر جامه ای پنبه ای که به طلا آراسته شده بود نعلین به پا به حیاط کاخ آمد. ابراهیم او را در آغوش گرفت و ماجرا را بازگو کرد.

در لا به لای صحبت ها ابراهیم چشمش به نیزه ای افتاد که آن را درون دیبایی گذاشته بودند. پرسید: «آن چیست؟»

عمرو گفت:«این همان نیزه است سر (مقدس) حسین(علیه السلام) را بر آن از کربلا تا شام بردند. ابن زیاد و تمام سفیانیان به آن افتخار می کنند.»

ابراهیم گفت:«اگر ممکن است آن را ببینم.»

عمرو به غلامش دستور داد که آن را به او نشان دهد. همان طور که ابراهیم در حال نگاه کردن به نیزه بود به ناگاه آن را چنان به سوی عمرو بن حریث پرتاب کرد که از پشتش درآمد. سپس بی درنگ شمشیر او را کشید و دربان و غلامانش را کشت و پس از آن هر آنکه را در خانه یافت. به دنبال آن بر طبل جنگ کوبید. سپاهیان حریث به داخل کاخ می آمدند و ابراهیم هرکه را می دید می کشت (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص239-240).

89- عمرو بن صبیح

وی عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل را هدف تیر قرار داد. عبد اللَّه دست خود را به پیشانى خویش نهاد تا از تیر جلوگیرى كند، ولى تیر كف دستش را سوراخ و در پیشانى مباركش نفوذ كرد و دست او را به نحوى به پیشانیش دوخت كه نتوانست دست خود را حركت دهد. سپس شخص دیگرى آمد و به نحوى نیزه خود را در قلب آن كودك فرو برد كه وى را شهید نمود(اعلام الوری، ج1، ص465؛ الارشاد، ج2، ص107؛ وقعه الطف، ص247).

سپاهیان مختار او را در حالی دستگیر کردند که خوابیده بود و شمشیرش را زیر سرش گذاشته بود. مختار دستور داد او را آنقدر نیزه و تیر باران کنند که بمیرد(بحارالانوار، ج45، ص376؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص380؛حاشیه وقعه الطف، ص247-248).
 
90- غالب باهلی

وی از جمله فرماندهان سپاه ابن زیاد بود که در نبرد با لشکر ابراهیم در نهر خازر کشته شد(امالی طوسی، ص241؛ بحارالانوار، ج45، ص382).

91- قیس بن اشعث

او از جمله افرادی بود که سیدالشهدا ارواحنا فداه نام او را درزمره دعوت کنندگان ایشان به کوفه برده اند(اعلام الوری، ج1، ص459). وی در هجوم به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه حوله(قطیفه) ایشان را زیر پا می انداختند به یغما برد.از همین رو او را قیس القطیفه نامیدند.

گفته شده او پس از یغما چنان دچار جذام شد که خانواده اش از او متنفر شدند و از خانه بیرون کردند. پیش از مرگ سگان گوشت تنش را دهان می زدند(ناسخ التواریخ، ج3، ص8).

مختار او را پس از دستگیری سوزاند(المناقب، ج4، ص111؛ مثیر الاحزان، ص76؛ لهوف، ص178؛ بحارالانوار، ج45، ص58؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص38).

92- کعب بن جابر

او قاتل بریر بن خضیر است.
وقتی از میدان نبرد بازگشت همسرش او را به سبب همکاری در قتل سیدالشهدا ارواحنا فداه ملامت کرده و قسم می خورد تا پایان عمر حتی کلمه ای با او صحبت نکند(حاشیه وقعه الطف، ص222).

93- کلبی

مردى از قبیله كلب تیرى به طرف سیدالشهدا ارواحنا فداه انداخت. تیر به گوشه دهان مقدس ایشان فرو رفت. امام علیه السلام در حق او نفرین كرد و فرمود:
خدا تو را در دنیا و آخرت سیراب منماید.

آن مرد خبیث دچار تشنگى شد و خویشتن را در فرات انداخت. وى به قدرى آب آشامید كه به دوزخ نازل شد(المناقب، ج4، ص56؛ احقاق الحق، ج11، ص529).

94- لخمی

فاطمه دختر سیدالشهدا ارواحنا فداه می فرماید: هنگامى كه ما نزد یزید نشستیم ظاهراً قلب او نسبت به ما رقت نمود. مردى از اهل شام كه چهره سرخى داشت برخاست و به یزید گفت: «یا امیر المؤمنین! این دختر را به من ببخش.» منظور آن مرد من بودم.

من كه دخترى زیبا و خوش صورت بودم به خود لرزیدم و گمان كردم این موضوع براى زنان جایز است؛ لذا دامن عمه‏ام زینب سلام الله علیها را گرفتم. ولى عمه‏ام می دانست كه این موضوع امكان پذیر نبود. به عمه گفتم:«من كه یتیم شده‏ام آیا جا دارد كه مستخدم هم باشم!؟»

عمه‏ام به آن مرد شامى فرمود: «به خدا قسم كه دروغ گفتى. قسم به خدا اگر تو بمیرى این پیشنهاد براى تو و یزید ممكن نخواهد شد.»

یزید خشمگین شد و به حضرت زینب سلام الله علیها گفت: «به خدا قسم كه دروغ گفتى. من این حق را دارم. اگر بخواهم می توانم این كار را انجام دهم.» زینب قهرمان سلام الله علیها در جوابش فرمود: «ابدا، به خدا قسم كه خدا این اختیار را به تو نداده است مگر اینكه از ملت و دین ما خارج شوى و دین دیگرى را برگزینى.»

 یزید از شدت غضب از جاى برجست و گفت: «آیا تو در مقابل من یك چنین سخنى را مى‏گویى؟ جز این نیست كه پدرت و برادرت از دین خارج شدند.»

زینب كبری سلام الله علیها فرمود: «تو و پدرت و جدت به وسیله دین پدر و برادر من هدایت شدید، اگر تو مسلمان باشى (ولى از كجا معلوم كه تو مسلمان باشى).»

یزید گفت: «اى دشمن خدا دروغ می گویى.»
حضرت زینب سلام الله علیها فرمود: «تو امیرى هستى كه به وسیله ظلم و ستم فحاشى می كنى و با قدرتى كه دارى خشم و غضب می كنى.»

یزید خجل و ساكت شد. مرد شامى سخن خود را براى دومین بار تكرار كرد و به یزید گفت: «این دختر را به من ببخش.»

یزید به او گفت: «دور شو. خدا تو را بکشد.»بنا بر برخی نقل ها ام كلثوم به آن مرد شامى فرمود: «یعنى اى مرد ناكس ساكت شو. خدا زبان تو را قطع و چشمان تو را كور و دست هاى تو را خشك كند و جاى تو را در جهنم قرار دهد. هرگز فرزندان پیامبران مستخدم فرزندان زنازادگان نخواهند شد.»

راوى می گوید: «به خدا قسم هنوز سخن آن بانو تمام نشده بود كه خداى توانا نفرین او را در حق آن مرد شامى گیرا نمود! ام كلثوم پس از تحقق این نفرین فرمود: «سپاس مخصوص آن خدایى است كه تو را قبل از آخرت در دنیا مورد عقوبت قرار داد. این جزاى آن كسى است كه متعرض حرم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مى‏شود.»

مرد شامى گفت: «این دختر كیست؟» یزید گفت: «این فاطمه دختر حسین و این زن زینب دختر على بن ابى طالب است.

مرد شامى گفت: «آن حسین كه پسر فاطمه  و آن على كه پسر ابى طالب است؟»
یزید گفت: آرى.

شامى گفت: «اى یزید! خدا تو را لعنت كند. تو عترت پیغمبر خود را می كشى و فرزندان او را اسیر می نمایى. به خدا قسم من گمان نمی كردم مگر اینكه ایشان اسیران روم هستند.»

 یزید گفت: «به خدا قسم، من تو را نیز به آنان ملحق می كنم.» سپس دستور داد گردنش را زدند (فخری منتخب طریحی، ص472؛ الارشاد، ج2، ص120؛ احتجاج، ج2، ص131؛ بحارالانوار، ج45، 137؛ مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته، ص208).

 
سید هاشم ناجی موسوی جزایری
تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا


نوع مطلب : سرنوشت ستم ‌پیشگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:48 ق.ظ
Greetings! Very helpful advice within this article!
It's the little changes which will make the biggest changes.
Many thanks for sharing!
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:54 ب.ظ
Hello! I know this is kinda off topic nevertheless I'd figured I'd ask.
Would you be interested in exchanging links
or maybe guest authoring a blog article or vice-versa?
My blog covers a lot of the same subjects as yours and I think we could greatly benefit from each other.
If you are interested feel free to send me an e-mail. I look forward to hearing
from you! Great blog by the way!
شنبه 7 اسفند 1389 09:45 ق.ظ
كس بیبیت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندهای روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی