تبلیغات
این منتقم... - سرنوشت ستم‌پیشگان- قسمت سیزدهم
 
این منتقم...
شیعتی مهما شربتم عذب ماء فاذكرونی أو ســمعـتـم بشــهید او غریـب فانـدبونی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مرتضی جاوید فر
مطالب اخیر
نظرسنجی
به نظر شما کاربر عزیز آیا حج باید تحریم شود یا نه ؟(البته با توجه به بی احترامی که وهابیت و آل سعودی نسبت به شیعیان دارند)



برچسبها
ناگاه  شنیدم منادى ندا می كند: «آدم فرود بیا.»
آدم أبو البشر در حالى فرود آمد كه گروه فراوانى از ملائكه با او بودند. باز شنیدم منادى می گفت: «ابراهیم هبوط كن.» حضرت ابراهیم نیز با گروه كثیرى از ملائكه نازل شد. پس از آن شنیدم منادى می گفت: «موسى نازل شو.» حضرت موسى هم با گروه فراوانى از ملائكه فرود آمد.
 
 

83- عمر بن سعد

وقتى ابن زیاد لشكر خود را براى حرب با امام حسین علیه السّلام جمع كرد تعداد آنان هفتاد هزار نفر سوار بود. ابن زیاد گفت: «هر كس متصدى قتل حسین (علیه السلام) شود ریاست هر شهرى را كه بخواهد به او داده مى‏شود.»

كسى جواب او را نداد. ابن زیاد عمر بن سعد را خواست و به آن ملعون گفت: «اى عمر، من در نظر دارم كه تو شخصا متصدى جنگ با حسین (علیه السلام) شوى.» عمر گفت: «مرا از این مأموریت معاف بدار.» ابن زیاد گفت: «تو را معاف نمودم، ولى آن ریاستنامه شهر رى را كه به تو داده‏ایم پس بده!» عمر گفت: «پس امشب را به من مهلت بده تا در این امر فكر كنم.» ابن زیاد گفت: «مانعى ندارد.»

عمر سعد به منزل خود رفت و در باره این مأموریت ننگ‏آور با قوم و برادرانش و افرادى كه مورد وثوق او بودند مشورت كرد. احدى از آنان این عمل را تأیید نكرد و به او اجازه انجام آن را نداد. شخصى نزد عمر بن سعد بود كه قبلا از دوستان پدرش و مردى خیر خواه بود که او را كامل می گفتند.

او همان طور كه از نامش هم معلوم مى‏شود مردى عاقل و كامل و متدین و صاحب رأى بود به عمر گفت: «چه شده كه تو را این طور در حال فعالیت و حركت مى‏بینم، مگر چه تصمیمى دارى!؟»

عمر بن سعد گفت: «من ریاست و سر لشكرى این لشكر را عهده‏دار شده‏ام كه به جنگ حسین (علیه السلام) بروم. جز این نیست كه قتل حسین (علیه السلام) و اهل بیت او براى من مثل یك لقمه‏اى است كه آن را بخورم. یا نظیر شربت آبى است كه آن را بیاشامم هنگامى كه حسین (علیه السلام) را بکشم(شهید نمایم) متوجه ملك رى خواهم شد. كامل به عمر بن سعد گفت: «اف بر تو، در نظر دارى حسین علیه السلام را كه پسر دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است شهید كنى؟ اف بر تو و دین تو! اى عمر، آیا سفیه و از راه هدایت گمراه ‏شده‏اى. آیا نمی دانى كه به جنگ چه كسى میروى و با چه كسى می جنگى؟إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ!! به خدا قسم اگر دنیا و هر آنچه در آن است به من داده شود كه یك نفر از امت حضرت‏ محمّد صلّى اللَّه علیه و آله را به قتل برسانم قبول نخواهم كرد، تو چگونه جرأت می كنى حسین علیه السلام را كه پسر دختر پیغمبر اعظم خدا صلی الله علیه و آله است شهید نمایى؟ فرداى قیامت كه بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وارد شوى جواب آن حضرت را چه خواهى گفت! در صورتى كه، فرزند و نور چشم و میوه دل آن حضرت را شهید نموده ای؟ همان حسینى كه پسر بزرگترین زنان عالم، پسر سید الوصیین و بزرگ جمیع جوانان اهل بهشت است و حسین علیه السلام در این زمان براى ما نظیر جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله است براى مردم آن زمان. اطاعت حسین علیه السلام مثل اطاعت جدش پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله بر ما واجب است.

حسین علیه السلام صاحب اختیار بهشت و دوزخ است. اكنون هر تصمیمى كه دارى بگیر. من خدا را شاهد می گیرم كه اگر تو با حسین علیه السلام بجنگى، یا او را شهید نمایى، یا علیه وى و برای قتل او قیام كنى جز اندك زمانى در این دنیا باقى نخواهى بود.»

عمر بن سعد در جواب كامل گفت: «آیا تو مرا با مرگ می ترسانى؟ آن هم در حالی كه من پس از كشتن حسین علیه السلام رئیس هفتاد هزار سوار خواهم بود و استاندار ملك رى خواهم شد.»

كامل در جواب عمر گفت: «من حدیث صحیحى را براى تو نقل می كنم كه امیدوارم موفق به قبول آن شوى؛ بدان كه من با پدرت به سوى شام مسافرت كردم! اسبم خسته شد و من از دوستانم عقب ماندم و سرگردان و عطشان شدم.

ناگاه دیر راهبى نظر مرا به خود جلب كرد. من متوجه آن دیر شدم، وقتى به در آن دیر رسیدم از اسب خود فرود آمدم كه شاید شربت آبى بیاشامم. ناگاه دیدم راهبى از بالا متوجه من شد و گفت: «چه میخواهى؟» گفتم: «من تشنه‏ام.» گفت: «تو از امت این پیغمبر هستى كه با یك دیگر جدال می كنند و یك دیگر را براى مال دنیا می كشند و در این دنیا به زخرف هاى آن دل مى‏بندند!؟» گفتم: «من از امت مرحومه و بخشیده شده یعنى امت حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم هستم.»

در جوابم گفت: « در روز قیامت شما بدترین امت هستید. واى بر شما.» زیرا شمایید كه عترت پیامبر خود را می كشید، زنان او را اسیر می كنید و اموال وى را به یغما می برید.»

 گفتم: «اى راهب آیا ما چنین عملى را انجام می دهیم!؟»

گفت: «آرى، هنگامى كه این جنایت را كردید آسمان‏ها، زمین‏ها، دریاها، كوه‏ها، بیابان هاى بى‏آب و علف، وحوش و پرندگان دچار ناله و خروش خواهند شد و قاتل حسین علیه السلام را لعنت خواهند كرد. سپس قاتل حسین علیه السلام جز اندك زمانى در این دنیا زنده نخواهد بود. سپس مردى براى خون خواهى حسین علیه السلام ظهور می نماید و هر كسى را كه در قتل حسین علیه السلام شركت كرده باشد به قتل می رساند. خدا نیز روح او را به سرعت به دوزخ می فرستد.»

در ادامه آن راهب به من گفت: «تو با قاتل پسر پیغمبر قرابت و خویشاوندى دارى. به خدا قسم، اگر من روز حسین علیه السلام را درك مى‏كردم جان خود را در مقابل شمشیرها براى او فدا مى‏نمودم.»
گفتم: «اى راهب! من به خدا پناه می برم از آن افرادى باشم كه با پسر دختر پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله قتال نمایم.»

گفت: «حتی اگر تو این عمل را انجام ندهى شخصى از خویشاوندان تو انجام خواهد داد و به قدر نصف عذاب اهل جهنم دچار قاتل حسین علیه السلام خواهد شد. عذاب قاتل حسین علیه السلام از عذاب فرعون و هامان شدیدتر خواهد بود.»

آن راهب پس از این سخنان در را به روى من بست و سیرابم ننمود و مشغول عبادت گردید.
وقتى من بر اسب خود سوار شدم و به رفقاى خویش پیوستم. پدرت سعد به من گفت: «براى چه از ما عقب ماندى؟ من داستان راهب را برایش شرح دادم.» او به من گفت: «راست می گویى؟!»

سپس پدرت سعد براى من تعریف کرد که یك مرتبه هم او قبل از من نزد دیر آن راهب رفته و آن راهب به وى گفته بوده : «تو همان شخصى هستى كه قاتل پسر پیغمبر خدایى.»

پدر تو از این موضوع هراسناک شد و ترسید كه مبادا تو كشنده امام حسین علیه السلام باشى؛ زیرا این جنایت را از تو دور می دانست.  اى عمر! بر حذر باش كه بر امام حسین علیه السلام خروج كنى و عذاب نیمی از اهل جهنم دچار تو شود.»

هنگامى كه این خبر به ابن زیاد رسید كامل را احضار نمود و زبانش را برید. كامل یك روز یا یك نیمه روز زنده بود و به رحمت خدا واصل شد(منتخب طریحی، ص275؛ مدینه المعاجز، ج4، ص64؛ بحارالانوار، ج44، ص306).

عبد اللَّه بن شریك نقل می کند بارها در سال های پیش از شهادت امام حسین علیه السلام دیدم که اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله هرگاه چشمشان به عمر سعد لعین می افتاد می گفتند: «این قاتل حسین بن على (علیهماالسلام) خواهد بود.»

نقل شده عمر سعد به سیدالشهداارواحنا فداه گفت:«یا أبا عبد اللَّه، همانا نزد ما مردمان سفیهی هستند كه گمان می کنند من شما را خواهم كشت.» امام حسین علیه السلام فرمود:
 ایشان سفیهان نیستند که حلیمان‏اند. می دانم كه تو پس از من گندم عراق را مگر اندكى‏ نخواهى خورد( کشف الغمه،ج2،ص9؛ المناقب، ج4، ص55؛ الارشاد، ج2، ص132؛ فخری منتخب طریحی، ص326).»
هنگامى كه ابن سعد اصحاب خود را براى كارزار با سیدالشهدا ارواحنا فداه آماده، مرتب و منظم كرد، پرچم‏ها را در موضع خود جایگزین نمود و گروه میمنه و میسره لشكر را برقرار كرد به افرادى كه در قلب لشكر بودند گفت: «شما در جاى خود ثابت باشید.»

سپس آن مردم از خدا بى‏خبر از هر طرفى سیدالشهدا ارواحنا فداه را احاطه كردند و نظیر حلقه در اطراف آن حضرت گرد آمدند. سیدالشهدا ارواحنا فداه خارج شد و نزد آن گروه خون خوار آمد و از آنان خواست تا ساكت شوند، ولى ساكت نشدند كار به جایى رسید كه سیدالشهدا ارواحنا فداه به آنان فرمود:
واى بر شما! چه مانعى دارد كه ساكت شوید و سخن مرا گوش كنید؟جز این نیست كه من شما را براه هدایت دعوت میكنم، كسى كه از من اطاعت كند هدایت مى‏شود و كسى كه نافرمانى نماید هلاك و كافر خواهد شد. اکثر شما امر مرا اطاعت نمى‏كنید، به سخن من گوش نمی دهید؛ زیرا شكم‏هاى شما از حرام پر شده و به قلب‏هاى شما مُهر قساوت زده شده است. واى بر شما! آیا ساكت نمى‏شوید!؟ آیا نمى‏شنوید؟

 لشكر ابن سعد یك دیگر را ملامت كردند و گفتند به سخن حسین (علیه السلام)توجه كنید.
سپس سیدالشهدا ارواحنا فداه برخاست، و فرمود:
اى گروه ستم كیشان، هلاك و نابود شوید! شما در حالى كه متحیر و سرگردان بودید ما را به فریادرسى خود دعوت كردید و ما مستعد و آماده شدیم؛ آیا جا دارد اكنون شمشیر براى گردن هاى ما بكشید و آتش فتنه‏اى را كه دشمنان ما و دشمنان شما بر افروختند به رخ ما بیفروزید؟

همه شما یکپارچه دشمن دوستان خود شدید و دستى علیه ایشان و به نفع دشمنان از آستین در آوردید، بدون عدالتى كه آنان بین شما رواج دهند و بدون آرزویى كه به دست آنان براى شما برآورده شود مگر آن مال‏ حرام دنیایی كه به شما رساندند و زندگى پستى كه شما در آن طمع كرده‏اید، بدون اینكه از ما بدعتى سر زده باشد، یا سستى رأى از ما دیده شده باشد.

چرا ویل و وای بر شما نباشد كه ما را نپسندیدید و ما را تنها نهادید، و براى هلاكتمان مجهز شدید.آخر كسى که به خاطر ما بر شما شمشیر نكشیده است. شما که در جهاد با دشمنان خائف نشده بودید و هنوز امر خلافت دشمنان مستحكم نشده بود.شما نظیر مگس‏هاى پرنده بر ما سرعت و هجوم آوردید و نظیر پشه‏ها یك باره بر ما ریختید.

روى شما زشت باد. جز این نیست كه شما از سركشان و قلدران این امت، احزابى نانجیب، آب دهان شیطان، گروهى گنه‏كار، تغییر دهنده قرآن، تعطیل‏كننده سنت‏هاى پیامبر، قاتلان فرزندان پیامبران، نابودكننده عترت اوصیا، ملحق‏كننده زنازادگان به حسب و نسب، اذیت‏كننده مؤمنان، تبلیغ‏كننده پیشوایان مسخره كننده، همان افرادى كه قرآن را سحر و جادو معرفى كردند، فرزندان و تابعان عمدى جنگ و فتنه و رهاكننده ما (فرزندان پیامبر خدا) هستید.

آرى به خدا، بى‏وفایى در میان شما معروف است. رگ و ریشه شما به بى‏وفایى سرشته شده است، اصل و فرع (پدران و فرزندان) شما بى‏وفایى را به ارث نهاده و به ارث برده‏اند، قلب‏هاى شما بر آن راسخ و ثابت شده است، سینه و قلب شما پوشیده شده، شما از لحاظ داغ بودن نظیر خبیث‏ترین آشامیدنى هستید براى شخص مسافر و خبیث‏ترین لقمه‏اى هستید براى كسى كه آن را غصب كرده باشد!
 
آگاه باشید كه لعنت خدا بر آن افرادى است كه پیمان شكن باشند. همان اشخاصى كه قسم‏هاى خود را بعد از تأكید شكستند، شما خدا را براى خود وكیل و كفیل قرار دادید. به خدا قسم كه شما همان افراد هستید.
آگاه باشید كه ابن زیاد زنا زاده كه پسر شخص زنا زاده هم هست، ما را بین قلت عدد و نفرات و پذیرفتن ذلت مخیر كرده است، هیهات كه من این دنیاى دنى را انتخاب نمایم؛ زیرا خدا و رسول دنیا را انتخاب نكرده‏اند. آباء و اجدادى كه طیب و طاهر باشند، خاندانى كه پاكیزه باشند و بینى‏هایى كه حمیت داشته باشند و نفوسى كه زیر بار ذلت نمی روند هرگز كشته شدن در راه افراد لئیم و ناكس را بر شهید شدن در راه بزرگواران انتخاب نخواهند كرد.

آگاه باشید كه من عذر خود را شرح دادم و شما را هم از عذاب خدا بیم دادم. آگاه باشید من با این کمی یاران و با اینكه اصحاب مرا تنها نهادند دارم به دشمنان دین هجوم می نمایم.

سپس سیدالشهدا ارواحنا فداه  اشعاری با مضمون ذیل خواند:
اگر ما شما را شكست دهیم از قدیم الایام این طور بوده‏ایم و اگر شكست بخوریم فرار نخواهیم كرد؛هیچ وقت ترس و بیم عادت ما نبوده ولى مرگ ما باعث دولت دیگران گردیده است.
و ادامه دادند:

آگاه باشید! شما بعد از شهادت ما چندان مكثى نخواهید كرد مگر به قدر یك سوار شدن بر یک اسب. سپس این سنگ آسیا خلاف جهت مطلوب شما دور خواهد زد. این موضوع را  پدرم از جدم به من خبر داده است. اكنون شما با شریكان خود آماده شوید و همگی درباره من توطئه بچینید و مراعاتم را نكنید؛ زیرا من به پروردگار خود و پروردگار شما توكل كرده‏ام. هیچ جنبنده‏اى نیست مگر اینكه خدا بر او مسلط است. خداى من بر صراط مستقیم است.

سیدالشهدا ارواحنا فداه پس از این اتمام حجت بر آنان نفرین كرد و فرمود:
پروردگارا، باران آسمان را به روى این مردم ببند! قحطى مانند زمان حضرت یوسف دچار ایشان بفرما! غلام ثقیف (کنایه از حجاج بن یوسف ثقفى ملعون) را بر این مردم به نحوى مسلط كن كه جام مرگ را كه از صبر (گیاهى است فوق العاده تلخ) تلخ تر است به ایشان بچشاند و احدى از اینان را باقى نگذارد، در ازای هر كشتنى یک كشتن و در برابر هر ضربه‏اى یک ضربه.او انتقام من و دوستانم و اهل بیت و پیروان مرا بگیرد؛ زیرا اینان ما را فریب دادند و به ما دروغ گفتند و ما را تنها نهادند. تو پروردگار مایى. ما به تو توكل كرده‏ایم و به سوى تو بازگشته‏ایم و بازگشت همه به سوى تو خواهد بود.

سپس سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود:
 ابن سعد كجا است؟ او را نزد من بخوانید.
 عمر را خواستند. او دوست نداشت نزد امام علیه السلام بیاید. امام حسین به عمر بن سعد فرمود:
آیا تو مرا مى‏كشى؟ تو گمان می كنى ابن زیاد زنا زاده پسر زناده تو را والى شهر رى و گرگان خواهد كرد؟! به خدا قسم تو بدین وسیله زندگى مباركى نخواهى نمود؛ زیرا این مطلب عهد و پیمانى بسته شده است. هر عملى كه می خواهى انجام بده؛ زیرا تو بعد از كشتن من در دنیا و آخرت خوشى نخواهى دید! گویا مى‏بینم سرت در كوفه بر فراز نى نصب شده است و كودكان آن را هدف تیر اندازى خود قرار داده اند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج2،ص8؛ بحارالانوار، ج44، ص388-389 وج45، ص8 و 10؛ مدینه المعاجز، ج3، ص481-482؛ فخری منتخب طریحی، ص233).

 عمر از سخن سیدالشهدا ارواحنا فداه خشمگین شد و برگشت. سپس به اصحاب خود گفت: «چرا ایستاده اید؟ به حسین (علیه السلام)حمله كنید! زیرا بیشتر از یك لقمه شما نخواهد بود.»
 سیدالشهدا ارواحنا فداه هم اسب پیغمبر خدا را كه نامش «مرتجز» بود خواست و بر آن سوار شد و یاران خود را براى جهاد در راه خدا آماده كرد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص8؛ بحارالانوار، ج45، ص10).

ابن سعد مردى از یاران خود را كه نامش ازرق بود خواست و تعداد چهار صد سوار را با او روانه قبیله بنى اسد نمود. همان زمان كه آن گروه بنى اسد می خواستند شبانه به سوى لشكر سیدالشهدا ارواحنا فداه حركت نمایند ناگاه لشكر ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنان گرفتند. مختصر راهى بین ایشان و لشكریان امام بیش باقی نمانده نبود.

جمعی از آن گروه به دفاع پرداختند و جنگ شدیدى بین آنان رخ داد. حبیب بن مظاهر بر سر ازرق فریاد زد و گفت: «واى بر تو! برای ما چه خواب دیده اى؟ از ما صرف نظر كن. ما را بگذار تا دیگرى غیر از تو با جفا به ما شقى و بدبخت شود.»

 ازرق از بازگشتن خوددارى نمود. وقتی بنى اسد دریافتند كه تاب مقاومت با آن گروه تبه‏كار را ندارند شكست خورده به سوى قبیله خود بازگشتند و بی درنگ شبانه از آن مكان كوچ كردند؛  مبادا ابن سعد به آنان شبیخون بزند. هنگامى كه حبیب بن مظاهر به سوى سیدالشهدا ارواحنا فداه برگشت و جریان را شرح داد حضرت فرمود:
لا حول و لا قوه الا باللَّه‏.

سواران ابن سعد برگشتند و در كنار فرات پیاده شدند و بین سیدالشهدا ارواحنا فداه و یارانش و آب فرات حایل گردیدند. وقتى عطش سیدالشهدا ارواحنا فداه و اصحاب او را تهدید كرد آن بزرگوار یك كلنگ به دست گرفت و پشت خیمه زنان از طرف قبله بهذ فاصله نوزده قدم آمدند. سپس آنجا را حفر نمود و آب خوشگوارى براى آن بزرگوار جارى شد. سیدالشهدا ارواحنا فداه و بقیه از آن آشامیدند و مشك هاى خود را پر از آب كردند. پس از آن به ناگاه چشمه ناپدید گردید و اثرى از آن دیده نشد.

خبر این موضوع که به گوش ابن زیاد رسید نزد ابن سعد فرستاد و گفت:«به من خبر رسیده كه حسین (علیه السلام) و یارانش چاه می كنند و آب به دست می آورند. او با یارانش آب مى‏آشامد. هوشیار باش! هنگامى كه نامه من به تو رسید به قدرى كه می توانى از كندن چاه آنان جلوگیرى كن و كار را بر ایشان سخت بگیر. مبادا بگذارى آب بیاشامند. همان عملى را با ایشان انجام بده كه با عثمان انجام دادند! پس از این نامه بود كه ابن سعد منتها درجه سخت‏گیرى را بر سیدالشهدا ارواحنا فداه و همراهانش كرد.

هنگامى كه كار تشنگى به نهایت شدت رسید سیدالشهدا ارواحنا فداه برادرش حضرت عباس علیه افضل سلام الله را خواست و تعداد سى نفر سوار و بیست نفر پیاده و بیست عدد مشك آب در اختیار آن بزرگمرد جهان نهاد آنان نیمه شب متوجه فرات شدند تا نزدیك فرات رسیدند.

عمرو بن حجاج كه موكل آب فرات بود گفت: «که هستید؟»
 یكى از اصحاب سیدالشهدا ارواحنا فداه كه او را هلال بن نافع بجلى می گفتند گفت: «من پسر عموى تو هستم، آمدم از این آب فرات بیاشامم.»

عمرو گفت: «بیاشام نوش جان.» هلال گفت: «واى بر تو! به من دستور می دهى كه آب بیاشامم، ولى حسین بن على علیهما السلام و افرادى كه همراه او می باشند از عطش بمیرند؟»
 عمرو گفت: «راست می گویى؛ ولى به این امر مأموریم، باید آن را اجرا نماییم.»

هلال بن نافع یاران خود را صدا زد و همه داخل فرات شدند. عمرو بن حجاج هم اصحاب خود را صدا زد و جنگ شدیدى بین آنان درگرفت. گروهى كارزار می كردند و گروهى كلیه مشك‏هاى آب را از آب پر كردند. احدى از اصحاب سیدالشهدا ارواحنا فداه كشته نشد و همه به سوى لشكرگاه خود مراجعت نمودند سیدالشهدا ارواحنا فداه و همراهانشان آب آشامیدند. بدین جهت بود كه حضرت عباس علیه السّلام سقا نامیده شد.

پس از این جریان سیدالشهدا ارواحنا فداه نزد ابن سعد لعنه اللَّه فرستاد و پیغام داد:
در نظر دارم با تو گفت و گو كنم، امشب بین لشكر من و لشكر تو با من ملاقات كن.

ابن سعد با تعداد بیست نفر آمد و سیدالشهدا ارواحنا فداه نیز با همین تعداد آمد. هنگامى كه به نزدیك یكدیگر رسیدند امام علیه السّلام به یاران خود فرمود  و آنان عقب رفتند. فقط برادرشان حضرت عباس و فرزندشان على اكبر علیهما السلام نزد آن حضرت ماندند. ابن سعد نیز دستور داد: یارانش عقب رفتند، فقط پسرش حفص و غلامش نزد او ماندند.

سیدالشهدا ارواحنا فداه به ابن سعد فرمود:
ای پسر سعد، واى بر تو! آیا از آن خدایى كه به سوى او باز خواهى گشت نمی ترسى؟ آیا با من می جنگی، در صورتى كه می دانى من پسر چه كسى هستم؟ دست از این گروه تبه‏كار بردار و با من باش، زیرا این عمل تو را بیشتر به خداى تعالى نزدیك خواهد كرد.

ابن سعد گفت: «می ترسم خانه‏ام خراب شود.»
سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود:
من خانه تو را می سازم.
 ابن سعد گفت:«بیم دارم که  آب و املاكم گرفته شوند.»
سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود:
من از مالى كه در حجاز دارم بهتر از آنها را به تو خواهم داد.
 ابن سعد گفت:«من اهل و عیالى دارم كه براى ایشان هراسناکم.»
سیدالشهدا ارواحنا فداه پس از این مكالمات ساكت شد و جوابى به ابن سعد نداد. سپس از نزد ابن سعد در حالى برگشت كه به عمر می فرمود:
تو را چه شده؟! خدا تو را به زودى در میان رختخوابت ذبح  نماید و روز محشر تو را نیامرزد. به خدا قسم من امیدوارم تو از گندم عراق نخورى مگر مختصرى.
ابن سعد با تمسخر گفت: «اگر از گندم آن نخورم جو در عوض گندم كافى خواهد بود.»
بعد از آن نامه اول، نامه دیگرى از ابن زیاد براى ابن سعد آمد كه بین حسین علیه السلام و یارانش و بین آب فرات حائل شود مبادا یك قطره از آب فرات بیاشامند، همان طور كه این عمل را با عثمان بن عفان انجام دادند.

عمر سعد فوراً عمرو بن حجاج را با پانصد نفر سوار بر سر شریعه فرستاد آنان بین سیدالشهدا ارواحنا فداه و یارانش و بین آب فرات حائل شدند و مانع شدند كه ایشان یك قطره آب بیاشامند. این موضوع سه روز قبل از شهید شدن سیدالشهدا ارواحنا فداه واقع شد.

بریر بن خضیر همدانی زاهد عابد از سیدالشهدا ارواحنا فداه اجازه خواست سراغ ابن سعد برود شاید بتواند او را متنبه کند. امام علیه السلام اجازه دادند. او به خیمه ابن سعد رفت و بدون سلام نشست.
ابن سعد خشمگین شد و پرسید:«چه چیز مانع شده به من سلام کنی؟ آیا مسلمان نیستم و خدا و پیامبرش را نمی شناسم؟»

بریر گفت:«اگر مسلمان بودی و خدا و رسولش را می شناختی بر عترت و خاندان پیامبرت صلی الله علیه و آله برای کشتن و اسارت ایشان خروج نمی کردی. اما بعد، این آب زلال فرات است که سگان و خوکان مجازند از آن بنوشند اما حسینِ زادة فاطمه زهرا سلام الله علیهما و زنان و خانواده و کودکانش از تشنگی دارند شهید می شوند.تو میان آب فرات و ایشان حائل شده ای که نتوانند آن را بنوشند. گمان می کنی تو خدا و رسولش را می شناسی؟»

ابن سعد پس از مدتی که چشم به زمین دوخته بود سرش را بالا آورد و گفت:«بریر، قسم بخدا من کاملاً یقین دارم تمام قاتلان و غاصبان حق ایشان بی تردید به جهنم خواهند رفت اما تو به من بگو چطور از حکومت ری دل بکنم و آن را از آن دیگری ببینم؟ اصلا دلم رضایت نمی دهد.»

بریر متحیرانه بازگشت و گزارش مذاکره را به سیدالشهدا ارواحنا فداه داد. ایشان فرمودند از گندم آن جز اندکی نخواهد خورد و در رختخوابش ترور خواهد شد.» و چنین شد(فخری منتخب طریحی، ص233).
ابن سعد اولین تیر جنگ را برای آغاز او شلیک کرد و از یارانش خواست به امر در نزد ابن زیاد شهادت دهند (اعلام الوری،ج1، ص461؛ او در حمله پایانی به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه زره كوتاه آن بزرگوار را عمر بن سعد برد(لهوف،ص179). همچنین وی پس از آن دستور پامال کردن پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه را زیر سم ستوران داد (لهوف، ص182). علاوه بر آن در عصر عاشورا پس از حمله به خیام حرم دستور داد حجاب اهل حرم را برداشته و خیمه  ها را با ساکنانشان بسوزانند(مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته...، ص154).

روز عاشورا على اکبر علیه السلام جلو آمد.سیدالشهدا ارواحنا فداه انگشت سبابه و بنا بر قولى محاسن شریف خود را به طرف آسمان بلند كرد و فرمود:
بار خدایا! بر این گروه شاهد باش؛ زیرا جوانى براى مبارزه ایشان قیام كرد كه از لحاظ خلقت و اخلاق شبیه‏ترین مردم است به رسول تو.هر گاه ما مشتاق دیدار پیامبر تو می شدیم به جمال او نظر مى‏كردیم.
پروردگارا، ایشان را از بركات زمین محروم كن و آنان را به نحو مخصوصى پراكنده نما و پرده اسرار ایشان را پاره كن. آنان را دچار اختلاف و راه‏هاى آشفته بنما. والیان امر را از ایشان راضى مفرما؛ زیرا اینان ما را دعوت كردند كه یار و ناصر ما باشند ولى به عكس با ما قتال می نمایند.

پس از این جریان سیدالشهدا ارواحنا فداه به ابن سعد فریاد زد و فرمود:
 تو را چه شده؟ خدا رحِم تو را قطع كند و امر تو را مبارك ننماید و شخصى را بر تو مسلط نماید كه تو را بعد از من در میان رختخوابت ذبح كند همچنان كه تو رحم مرا قطع كردى و قرابتى را كه با پیغمبر خدا دارم مراعات نكردى.

سپس امام علیه السلام این آیه را با صداى بلند تلاوت كرد:
 إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِینَ.  ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ( سوره آل عمران(3)، آیه 33).

همانا كه خدا حضرت آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر مردم عالم برگزید. ذریه‏اى هستند كه بعضى از آنان از بعض دیگرند و خدا شنونده و دانا است.

سپس حضرت على بن الحسین علیهما السلام به آن گروه حمله كرد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص30؛ لهوف، ص166؛ بحارالانوار، ج45، ص42-43).

هنگامى كه بعد از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه عمر بن سعد و ابن زیاد با یكدیگر ملاقات كردند ابن زیاد به ابن سعد گفت: «آن نامه‏اى را كه من در باره قتل حسین (علیه السلام) و مبارزه با او براى تو نوشتم به من بازگردان.»

 ابن سعد گفت: «آن نامه مفقود شده است.»
 ابن زیاد گفت: «باید حتماً آن را به من بازگردانى. آیا در نظر دارى كه آن نامه را در مقابل پیر زنان قریش براى خود عذر و بهانه‏اى قرار دهى (و بگویى من به موجب این نامه امام حسین علیه السلام را كشته‏ام؟)»
ابن سعد گفت: «به خدا قسم، من تو را در باره حسین (علیه السلام) نصیحتى كردم كه اگر پدرم راجع به آن با من مشورت می كرد حق مشورت را ادا كرده بودم.»

عثمان بن زیاد كه برادر عبید اللَّه بود گفت: «به خدا قسم راست می گوید. من دوست داشتم از فرزندان زیاد احدى نباشد مگر اینكه دماغش تا روز قیامت بسوزد و حسین علیه السلام شهید نشده بود.» ابن سعد گفت: «به خدا قسم، احدى بدتر از من مراجعت نكرده است؛ زیرا من عبید اللَّه را اطاعت و خدا را معصیت و قطع رحم نمودم(فخری منتخب طریحی، ص323-324؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص228-229؛ حاشیه وقعه الطف، ص275؛ مثیرالاحزان، ص109-110؛ بحارالانوار، ج45، ص118).

از سلیمان بن مهران نقل شده در آن هنگامى كه من در ماه ذى حجه مشغول طواف بودم متوجه شدم كه مردى دعا مى‏كند و می گوید:«پروردگارا! مرا بیامرز، گر چه میدانم كه نخواهى آمرزید.» بدن‏ من دچار لرزه شد و نزدیك او رفته گفتم: «اى فلان، تو در میان حرم خدا و رسولى. و این ایام محترم و این ماه بزرگ است، پس چگونه از مغفرت خدا مأیوسى؟!»
در جوابم گفت: «گناه من خیلى بزرگ است.»
گفتم: «یعنى از كوه تهامه هم بزرگتر است؟»
گفت: «آرى. اگر بخواهى برایت بگویم؟»
گفتم:بگو.
گفت: «بیا تا از حرم خارج شویم.»

وقتى از حرم خارج شدیم گفت: «من یكى از آن افرادى هستم كه در موقع قتل امام حسین علیه السلام در لشكر شوم ابن سعد بودم. من یكى از آن چهل نفرى بودم كه سر حسین علیه السلام را از كوفه براى یزید حمل مى‏كردیم. موقعى كه متوجه شام شدیم در دیر نصارا پیاده گردیدیم.

سر حسین علیه السلام با ما و بر فراز نیزه بود. پاسبانان مواظب آن سر بودند. ما غذا آوردیم و نشستیم كه غذا بخوریم. ناگاه دیدیم یك دست خارج شد و به دیوار آن دیر این شعر را نوشت:«آیا جا دارد امتى كه حسین را كشتند در روز قیامت به شفاعت جد او امیدوار باشند؟» ما به شدت دچار جزع و فزع شدیم. بعضى از همسفران ما رفت كه آن دست را بگیرد ولى دست غائب شد. سپس وقتى یاران من آمدند كه غذا بخورند ناگاه آن دست آمد و این شعر را نوشت:«به خدا قسم، شفیعى براى آنان نخواهد بود و ایشان در روز قیامت معذب خواهند بود.» وقتى یاران ما براى گرفتن آن دست قیام كردند این هم غائب شد. برای سومین بار که  به سفره غذا برگشتند باز آن دست ظاهر شد و این شعر را نوشت:«امام حسین علیه السلام را به حكم جور كشتند و حكم آنان با حكم قرآن مخالف‏ است.»

 من از خوردن غذا دست کشیدم؛زیرا خوردن آن برایم گوارا نبود. سپس راهبى از آن دیر متوجه ما شد و نورى را دید كه از بالاى آن سر مبارك ساطع است. باز توجهى نمود و لشكرى را دید و به پاسبانان گفت: «شما از كجا می آیید؟» گفتند: «از عراق، ما با حسین (علیه السلام) محاربه كردیم.»

راهب گفت: «آن حسینى كه پسر فاطمه دختر پیغمبر شما و پسر پسر عموى پیامبر شما بود؟» گفتند: آرى. راهب گفت: «نابود شوید، به خدا قسم اگر عیسى بن مریم پسرى مى‏داشت ما او را در میان چشمان خود جاى می دادیم؛ ولى من به شما حاجتى دارم.»
گفتند: «چه حاجتى؟»
گفت: «به رئیس خود بگوئید من مبلغ ده هزار درهم دارم كه از پدرانم به ارث به من رسیده است. وى این مبلغ را از من بگیرد و این سر مقدس را تا هنگام كوچ كردن نزد من بگذارد وقتى خواستید حركت كنید من این سر را باز خواهم گرداند.» موقعى كه آنان این موضوع را به ابن سعد گفتند گفت: «مانعى ندارد، پول‏ها را از او بگیرید و سر حسین (علیه السلام) را تا وقت حركت نزد او بگذارید.»

آنان نزد راهب آمدند و به وى گفتند: «آن پول را بیاور تا ما سر حسین (علیه السلام) را به تو تحویل دهیم.» آن راهب دو عدد انبان آورد كه هر كدام حاوى پنج هزار درهم بود. ابن سعد تحویلدار خود را خواست تا آن پول‏ها را شماره كرد و تحویل گرفت، سپس آنها را به صندوقدار خود سپرد و دستور داد تا سر مقدس حسین (علیه السلام) را به آن راهب دادند.

راهب آن سر مبارك را گرفت. آن را شستشو داد و تنظیف كرد. سپس آن سر را با مشك و كافورى كه نزد خود داشت معطر نمود و در میان حریر جاى داد و در كنار خود نهاد. راهب همچنان مشغول نوحه و گریه بود تا اینكه آن سر را از او مطالبه كردند. راهب گفت: «اى سر مقدس، به خدا قسم من مالك بیشتر از خودم نیستم. وقتى فرداى قیامت شود نزد جدت حضرت محمّد شهادت بده كه من به دست تو مسلمان شدم، من غلام تو هستم.» سپس به آن لشكر گفت: «من در نظر دارم یك كلمه با رئیس شما صحبت كنم و این سر را به او تحویل دهم.»

وى نزد ابن سعد آمد و گفت: تو را به حق خدا و حضرت محمّد صلی الله علیه و آله قسم میدهم كه آن رفتارهاى قبل را با این سر انجام ندهى و این سر را از صندوق خارج ننمایى.» راهب آن سر مبارك را به ابن سعد داد و پس از آن از دیر فرود آمد و در بعضى از كوه‏های اطراف مشغول عبادت خدا شد. ولى عمر بن سعد پس از اینكه حركت كرد همان اعمال قبل را با آن سر مقدس انجام داد.

هنگامى كه ابن سعد نزدیك دمشق رسید به یاران خود گفت: پیاده شوید. پس از پیاده شدن آن دو انبان پول را از صندوقدار خود خواست. وقتى آنها را حاضر كرد و ابن سعد نظر به مهر آنها نمود دستور داد تا در آنها را باز كردند.

ناگاه دیدند آن پول‏ها به سفال یعنى گل پخته مبدل شده‏اند. موقعى كه به سكه آنها نظر كردند دیدند در یك طرف آنها نوشته شده:
لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ .
در یكطرف دیگر آنها نوشته شده بود:
وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ
ابن سعد گفت:
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ
من در دنیا و آخرت دچار خسران و زیان گردیدم.
سپس به غلامان خود گفت: «این پول‏ها را در میان نهر بریزید.»

آنها سفال ها را در میان نهر ریختند و عمر فرداى آن روز متوجه دمشق‏ گردید و سر مقدس سیدالشهدا ارواحنا فداه را نزد یزید برد.....پس از یکسری جنایات یزید دستور داد سر مقدس امام حسین علیه السلام را وارد آن قبه‏اى كردند كه مقابل قبه میگسارى یزید بود.

راوى میگوید: ما موكل و نگهبان آن سر مبارك شدیم. كلیه این جنایات در قلب من اثر نهاده بود. لذا در آن قبه خوابم نمی برد. وقتى شب فرا رسید ما نیز نگهبان آن سر بودیم. هنگامى كه مختصرى از شب گذشت من صدایى از آسمان شنیدم.

ناگاه شنیدم منادى ندا می كند: «آدم فرود بیا.»
آدم أبو البشر در حالى فرود آمد كه گروه فراوانى از ملائكه با او بودند. باز شنیدم منادى می گفت: «ابراهیم هبوط كن.» حضرت ابراهیم نیز با گروه كثیرى از ملائكه نازل شد. پس از آن شنیدم منادى می گفت: «موسى نازل شو.» حضرت موسى هم با گروه فراوانى از ملائكه فرود آمد. سپس شنیدم منادى ندا در داد: «عیسى! هبوط كن.» حضرت عیسى نیز با گروهى از ملائكه هبوط نمود. همچنین صداى بلند منادى را شنیدم كه ندا كرد:«یا محمّد! فرود بیا.» حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله هم با گروه كثیرى از ملائكه فرود آمدند و ملائكه در اطراف آن قبه حلقه زدند.سپس حضرت محمّد داخل آن قبه شد و سر مبارك سیدالشهدا ارواحنا فداه را برگرفت.

در روایت دیگرى نقل شده حضرت محمّد صلی الله علیه و آله پاى نیزه نشست و آن نیزه به قدرى خم شد كه سر مبارك سیدالشهدا ارواحنا فداه در كنار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله قرار گرفت. پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله سر را در برگرفت و نزد حضرت آدم آورد و فرمود: «ببین امت من بعد از من با فرزندم چه کرده‏اند؟!» بدن من از این منظره دچار لرزه شد.

سپس جبرئیل برخاست و گفت: «یا محمّد من صاحب زلزله‏ها هستم. به من اجازه بده تا زمین را دچار زلزله نمایم و یك صیحه بزنم كه همه هلاك شوند.»
 پیغمبر اعظم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: نه.
جبرئیل گفت: «یا محمّد! این چهل نفر را كه موكل سر سیدالشهدا ارواحنا فداه هستند به من واگذار.»
فرمود: «مانعى ندارد.»

جبرئیل به هر یك از آنان دمید تا نوبت به من رسید جبرئیل نزدیك من آمد و گفت: «می شنوى و مى‏بینى؟»
پیغمبر خدا صلی الله علیه فرمود: «او را رها كنید، خدا او را نیامرزد.» مرا واگذار نمودند و سر را گرفتند و رفتند. از آن شب به بعد آن سر مقدس ناپدید شد و خبرى از آن به دست نیامد.

عمر سعد متوجه شهر رى شد ولی به آرزوی خود نرسید. خدا بركت را از عمر او گرفت و در راه كافرانه هلاك شد.»

سلیمان اعمش می گوید: «به آن مرد گفتم: از من دور شو، مرا به آتش خود مسوزان. من از آن مرد فاصله گرفتم و بعد از این جریان خبرى از او ندارم(الخرائج و الجرائح، ج2، ص184-186؛ بحارالانوار، ج45، ص184-186؛ مدینه المعاجز، ج4، ص139-140).»‏

پیش از این دیدیم مختار به عمر سعد بنا به درخواست عبدالله بن جعد(فخری منتخب طریحی، ج2،ص324) تا وقتی که در کوفه بماند امان داده بود. بنا بر روایتی از امام محمد باقر علیه السلام متن امان نامه مختار به نحوی بوده که عمر سعد هرنوع حرکتی(حتی در حد یک دستشویی رفتن) نقض می شده است(بحارالانوار،ج45،ص378).

شخصى نزد عمر سعد آمد و گفت: «من شنیدم مختار قسم می خورد كه مردى را خواهد كشت.گمان می كنم كه تو باشى.»

عمر بن سعد از كوفه خارج و وارد حمام شد (موضعى بود خارج از كوفه) به عمر گفته شد: «گمان می كنى اینجا از نظر مختار مخفى خواهد بود؟» به همین سبب عمر شبانه وارد خانه خود گردید.
راوى می گوید وقتى صبح شد من نزد مختار رفتم. هشیم بن اسود هم آمد و نشست. پس از او حفص كه پسر عمر سعد بود آمد و به مختار گفت: «پدرم می گوید:پس آن عهد و پیمانى كه بین من و تو بود چه شد؟»
مختار به وى گفت:«بنشین.»

سپس مختار ابو عمره را خواست. ناگاه دیدند مردى كوتاه قامت كه غرق سلاح بود آمد. مختار در گوش ابوعمره سخنى گفت و دو مرد دیگر را خواست و به آنان گفت: «با ابو عمره بروید.»

ابوعمره و بقیه رفتند. به خدا قسم من گمان نمی كردم ابو عمره به خانه عمر بن سعد رسیده باشد كه ناگاه دیدم وى با سر بریده ابن سعد مراجعت نمود. مختار به حفص كه پسر عمر بود گفت: «این سر را می شناسى؟»
حفص گفت:«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.»
مختار به ابو عمره گفت: «حفص را به پدرش ملحق كن.»

وقتى حفص كشته شد مختار گفت: «عمر در عوض امام حسین علیه السلام و حفص در عوض على بن الحسین علیهما السلام.ولى نه اینكه خون اینان با خون حسین و على بن الحسین علیهم السلام برابرى كند.»
پس از كشته شدن ابن سعد كار مختار به قدرى بالا گرفت كه مردان نامدار را دچار خوف نمود. مختار می گفت: «خوراكى و آشامیدنى بر من گوارا نخواهد بود تا اینكه قاتلان حسین بن على و اهل بیت آن حضرت علیهم السلام انتقام بگیرم (امالی شیخ طوسی،ص243؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص222؛تجارب الامم،ج2،ص151-153؛ حاشیه وقعه الطف، ص253؛ بحارالانوار، ج45، ص378).» بنا بر برخی نقل های دیگر یکی از حاضران این جمله را گفته که با اعتراض جدی مختار مواجه می شود که اگر سه چهارم مردم زمین در ازای یک بند انگشت امام حسین علیه السلام کشته شوند کم است(فخری منتخب طریحی، ج2،ص325؛ بحارالانوار، ج45، صص379).

مختار زره کوتاه سیدالشهدا ارواحنا فداه را که ابن سعد در حمله پایانی به یغما برده بود به قاتل او ابوعمره داد(لهوف،ص179). وی پس از ارسال سرهای آن دو به نزد محمد بن حنفیه، پیکر و خانه های آنان را سوزاند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص223).

هنگامى كه مأموران مختار نامه او را با سر دیگر كفار نزد محمّد بن حنفیه آوردند او سر ابن زیاد را نزد حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرستاد. سر ابن زیاد و ابن سعد هنگامى نزد امام سجاد علیه السلام وارد شد كه آن حضرت مشغول ناشتا بود. حضرت سجاد علیه السلام سجده کرده و فرمود:«موقعى نزد ابن زیاد وارد شدم كه او ناشتا می كرد و سر پدر بزرگوارم در مقابل او بود. در همان وقت دعا كردم و گفتم: پروردگارا! مرا از دنیا مبر تا سر ابن زیاد را هنگامی كه من ناشتا می كنم ببینم. سپاس مخصوص آن خداییست كه دعاى مرا مستجاب كرد.» سپس دستور دادند تا آن سرهای نحس را بیرون بردند(المناقب،ج4، ص144) .
 
 
سید هاشم ناجی موسوی جزایری
تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا


نوع مطلب : سرنوشت ستم ‌پیشگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 01:58 ق.ظ
This is a topic that's near to my heart... Many thanks!

Where are your contact details though?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:28 ق.ظ
This is a topic that's close to my heart... Thank you! Exactly where are your contact details though?
سه شنبه 14 شهریور 1396 09:04 ق.ظ
I always used to study paragraph in news papers but now as I am a user of internet therefore
from now I am using net for content, thanks to web.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:03 ق.ظ
Hello, I enjoy reading through your article post. I wanted to
write a little comment to support you.
سه شنبه 5 بهمن 1389 08:33 ب.ظ
سلام. خیل مفید بود. به ولاگ منم سر بزن. اگه خاستی تبادل لینک کنیم. یاعلی . التماس دعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندهای روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی