تبلیغات
این منتقم... - سرنوشت ستم‌پیشگان- قسمت ششم
 
این منتقم...
شیعتی مهما شربتم عذب ماء فاذكرونی أو ســمعـتـم بشــهید او غریـب فانـدبونی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مرتضی جاوید فر
مطالب اخیر
نظرسنجی
به نظر شما کاربر عزیز آیا حج باید تحریم شود یا نه ؟(البته با توجه به بی احترامی که وهابیت و آل سعودی نسبت به شیعیان دارند)



برچسبها
در طول مدتی كه ما حركت می‌كردیم دیدم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله كه آن ملك برایم توصیف كرده بود بر فراز صندلى بلند پایه‏اى كه می‌درخشید و به گمانم از لؤلؤ بود نشسته بود.دو پیرمرد موجه و آبرومند طرف راست آن حضرت بودند. من از آن ملك جویا شدم: «اینان كیانند؟» گفت: «ایشان حضرت نوح و ابراهیم علیهما السلام هستند.»



  • 29- حاجب (دربان) ابن زیاد
بنا بر برخی از روایات ام کثوم سلام الله علیها به حاجب و دربان ابن زیاد فرمود:
این ده هزار درهم را بگیر و سر مطهر سیدالشهدا علیه السلام را پیشاپیش ما قرار بده. ما را هم در پشت مردم بر شتران سوار کن؛ شاید تماشای سر مقدس توجه مردم را از ما بگرداند.
حاجب درهم‌ها را گرفت و چنین کرد. فردا که سراغ پول‌ها رفت در نهایت ناباوری دید که همگی به سنگ سیاه بدل گشته‌اند و در یک روی آنان این آیه نوشته شده است:
وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُون‏ (سوره ابراهیم(14)، آیه 42).
و مپندار كه خدا از كردار ستمكاران غافل است.‏
و بر روی دیگرش این آیه:
وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ (سوره شعراء(26)، آیه 227).
و ستمكاران به زودى خواهند دانست كه به چه مكانى باز مى‏گردند.


  • 30-حداد (آهنگر)
از آهنگری كوفى حكایت شده كه گفت: موقعى كه لشكر ابن زیاد از كوفه براى جنگ با امام حسین علیه السلام خارج شد، من آهن‌هایى را كه داشتم جمع كردم و ابزار كارم را برداشتم و با آنان حركت نمودم. هنگامى كه آنان به مقصد رسیدند و طناب خیمه‏ها را بستند من نیز براى خود خیمه‏اى برپا كردم و میخ‏هاى آهنى براى نصب خیمه‏ها، راه و جایگاه براى اسب‏ها و نوك نیزه‏ها ساختم. هرگاه نوك نیزه یا شمشیر یا خنجری كج می‌شد من آنها را اصلاح می‌كردم.

رزق و روزى من بدین لحاظ فراوان شد و نام من در میان آنان شیوع پیدا كرد، تا اینكه امام حسین علیه السلام با لشكر خود آمد. ما به سوى كربلا حركت نمودیم‏ و در كنار علقمه خیمه زدیم. قتال در بین آنان شروع شد. آب را بروى امام حسین علیه السلام بستند و آن حضرت را با یاران و فرزندانش شهید نمودند. مدت توقف و حركت ما نوزده روز بود. من در حالى كه ثروتمند شده بودم در حالی که اسیران با ما بودند به سوى منزل خود مراجعت كردم. وقتى اسیران به ابن زیاد عرضه شدند او دستور داد تا آنان را براى یزید به جانب شام بفرستند.

چند صباحى بیش نگذشت كه من در منزل خود بودم. یك شب در میان رختخواب خود خوابیده بودم. ناگاه در عالم خواب دیدم كه گویا قیامت بر پا شده و مردم نظیر ملخ‌هایی كه راهنماى خود را از دست داده روى زمین موج می‌زدند و زبان عموم آنان از شدت تشنگى روى سینه‏هاشان قرار گرفته است. من این طور مى‏پنداشتم كه تشنگى هیچ كدام از ایشان از من شدیدتر نیست؛ زیرا گوش و چشم من از شدت تشنگى از كار افتاده بودند. اضافه بر آن تشنگى، مغز من از حرارت آفتاب می‌جوشید.زمین نیز مانند قیرى جوشان شده بود كه آتش زیر آن روشن كرده باشند. من این طور خیال می‌كردم كه مچ پاهایم كنده شده است. به خداى بزرگ قسم اگر من مخیّر می‌شدم بین تشنگى و بریدن گوشت خویشتن كه خون از آن جارى شود و من آن خون را به جاى آب بیاشامم آشامیدن خون خود را از آن تشنگى كه داشتم بهتر می‌دانستم.

در آن حینى كه ما دچار عذاب دردناك و بلای عمومى بودیم ناگاه مردى را دیدم كه نور صورتش صحراى محشر را فرا گرفته بود و عالم وجود براى مسرورى او مسرور بود. وى سوار اسبى بود و پیرمردى به نظر می‌آمد. هزارها پیامبر، وصى، صدّیق، شهید و افراد نیكوكار در اطرافش گرد آمده بودند. او نظیر باد یا گردش فلك عبور نمود. ساعتى گذشت كه دیدم سوارى كه بر اسب پیشانى سفید سوار بود و صورتى نظیر ماه داشت آمد.هزارها نفر زیر فرمان او بودند كه اگر او دستورى می‌داد آنان اجرا می‌كردند و آن چنان فدایی بودند که اگر آنان را زجر می‌داد می‌پذیرفتند. بدن‏ها از التفات او مى‏لرزیدند و گردن‏ها از خطر او دچار رعشه می‌شدند.

 من بر شخص اول تأسف خوردم كه چرا راجع به خوف خود از او سؤال نكردم. ناگاه دیدم او بر سر ركاب خود برخاست و به اصحاب خود اشاره كرد.شنیدم که می‌گفت: «وى را بگیرید.» یك وقت دیدم یكى از آنان با قهر بازوى مرا با آهنى كه از آتش خارج شده بود گرفت و مرا نزد آن بزرگوار برد. در شرایطی بودم که خیال می‌كردم  شانه راستم كنده شد. من از وى تقاضاى تخفیف عذاب نمودم، ولى او مرا عذاب سنگین‏ترى می‌داد.

به وى گفتم: «تو را به حق آن كسى قسم می‌دهم كه تو را بر من مأمور كرده است تو كیستى؟»

گفت: «من یكى از ملائكه خداى جبار هستم.»

گفتم: «این شخص كیست؟»

گفت: «على بن ابى طالب علیه السلام»

گفتم: «آن شخص اول كه بود؟»

گفت: «حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله.»

گفتم: «و آن افرادى كه در اطرافش بودند؟»

گفت: «پیامبران، صدّیقین، شهیدان، نیكوكاران و مؤمنان.»

گفتم: «من چه عملى انجام داده‏ام كه او تو را بر من مأمور كرده است؟»

گفت: «اختیار در دست اوست. وضعیت تو نظیر وضعیت این گروه است.»

وقتى به دقت نظر كردم دیدم آن گروه عبارت بودند از: عمر سعد كه امیر لشكر بود و گروه دیگرى كه من آنان را نمى‏شناختم. ناگاه دیدم زنجیری آهنین به گردن او بود و آتش از چشم و گوش او خارج می‌شد. یقین كردم كه هلاك خواهم شد. بقیه افراد آن گروه نیز دچار غل و زنجیر بودند. بعضى از ایشان گرفتار قید بودند. بازوى برخى را نظیر من به قهر و زور گرفته بودند.

در طول مدتی كه ما حركت می‌كردیم دیدم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله كه آن ملك برایم توصیف كرده بود بر فراز صندلى بلند پایه‏اى كه می‌درخشید و به گمانم از لؤلؤ بود نشسته بود.دو پیرمرد موجه و آبرومند طرف راست آن حضرت بودند. من از آن ملك جویا شدم: «اینان كیانند؟» گفت: «ایشان حضرت نوح و ابراهیم علیهما السلام هستند.»
ناگهان شنیدم پیغمبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: «یا على چه كردى؟» على علیه السلام فرمود:«احدى از كشندگان حسین را واگذار ننمودم مگر اینكه او را آورده‏ام.»

من حمد خداى را به جاى آوردم كه از قاتلان امام حسین علیه السلام نبودم و عقلم به سوى من بازگشت نمود.باز به ناگاه شنیدم که پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: «كشندگان حسین را جلو بیاورید.»

وقتى آنان را نزد آن حضرت آوردند پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله از ایشان استنطاق و بازجویی می‌كرد و گریان می‌شد. همه افرادى كه در محشر بودند با گریه آن حضرت گریان می‌شدند؛زیرا حضرت رسول صلی الله علیه و آله از مردى پرسید: «تو در كربلا با فرزندم حسین چه عملى انجام دادى؟» او گفت: «یا رسول اللَّه من آب را به روى حسین بستم.» دیگرى می‌گفت:«من حسین را كشتم.» سومی می‌گفت: «من سینه حسین را با سم اسبم پایمال نمودم.»و چهارمی می‌گفت: «من فرزند بیمار حسین را می‌زدم.» ناگاه پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله فریاد زد و فرمود:
وا ولداه! وا قلة ناصراه! وا حسیناه! وا علیاه!
اى اهل بیت من! آیا جا داشت بعد از من با شما این چنین رفتار كنند!؟
اى پدرم حضرت آدم و اى برادرم نوح نگاه كنید بعد از من با ذریه‌ام چگونه رفتار كرده‏اند!

آنان همه به قدرى گریه كردند كه اهل محشر مضطرب شدند.
سپس به دستور پیغمبر اعظم صلی الله علیه و آله شعله آتش هر كدام را پس از دیگرى ربود. تا اینکه دیدم مردى را آوردند. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از او نیز استنطاق كرد. وى گفت:«من عملى علیه حسین علیه السلام انجام نداده‏ام.»

رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا تو نجار نبودى!؟»

گفت: «اى آقاى من راست گفتى؛ ولى من فقط ستون خیمه حصین  ابن نمیر را كه به وسیله باد شدیدى شكسته بود تعمیر كردم.»

پیغمبر اعظم صلّى اللَّه علیه و آله پس از اینكه گریان شد فرمود: «تو علیه حسین من سیاهى لشكر بودى. او را به دوزخ ببرید.» سپس ملائکه فریاد زدند و گفتند: «فرمان‌فرمایى جز براى خدا و رسول و وصى او نخواهد بود.»

آهنگر می‌گوید: من به هلاكت خویش یقین پیدا كردم. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور داد تا مرا به حضور آن حضرت بردند. آن بزرگوار پس از پرسش‏هایى كه كرد و من جواب گفتم دستور داد تا مرا به دوزخ ببرند. هنوز مرا به سوى جهنم نكشیده بودند كه از خواب بیدار شدم و این جریان را براى هر كسى كه دیدم نقل كردم.

پس از آن زبان آهنگر خشك شد و نصف تنش فلج شد؛ هر كسى وى را دوست داشت از او بیزارى جست و او در حال فقر و تنگدستى مرد. خدایش نیامرزد وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ

(بحارالنوار،ج45،ص319-321؛ فخری منتخب طریحی،ص 190-192؛مدینه المعاجز، ج4،ص95-99).


  • 31- حرمله بن کاهل اسدی
او همان جنایتکار ملعونی است که با تیر سه شعبه‌اش سر مبارک باب الحوائج شش ماهه سیدالشهدا ارواحنا فداهما را در آغوش ایشان از تنش جدا کرد(فخری منتخب طریحی،ص431-423 و نیز ص439؛ لهوف،ص168-169 و نیز ص173؛ ارشاد شیخ مفید،ج2،ص108؛ بحارالانوار، ج45، ص46). تفصیل این ماجرای جانسوز را در منابع فوق می‌توانید مطالعه نمایید.

وی پس از اتمام جنگ نیز با شادی و سرور (ثواب الاعمال،ص259و260) سر مبارک ایشان و سید الشهدا علیه السلام را بر سر نیزه حمل می‌کرده است (امالی شیخ طوسی،ص 139؛احقاق الحق، ج11،ص531). سرنوشت او تا حدی همانند سرنوشت دارمی است.

به تصریح همه منابع آنها که پیش از ماجرای کربلا او را دیده بودند همگی اذعان نموده‌اند که او صورتی زیبا و بسیار سفید و شاداب داشته است؛حتی شاهدانی که او را به همراه کاروان اسیران اهل بیت علیهم السلام در کوفه مشاهده کرده‌اند مانند همین را درباره او گزارش کرده‌اند (احقاق الحق،ج27،ص399 ). سفیدی چهره حرمله پس از مدتی به سیاهی مشمئز کننده‌ای بدل می‌شود.علاوه بر آن، وی تا پایان عمر هرگز خواب خوشی نداشت و هر شب خواب می‌دید یک یا دو نفر  می‌آیند و او را تا جهنم ‌کشانده و به درون آتش می‌افکنند. چهره او نیز پس از اولین خواب و افتادن در آتش جهنم سوخته و سیاه می‌نماید (تذکره الخواص،ص281-282؛احقاق الحق، ج11، ص532و ج27، ص399).

امام سجاد علیه السلام پس از شنیدن خبر زنده ماندن او در کوفه وی را به آتش جهنم و آهن گداخته نفرین کردند (المناقب،ج4،ص133). مختار با دیدن او به یاد آنچه بر سر علی اصغر سلام الله علیه آورد و گریست (حکایه المختار،ص55-56). وی بدون اطلاع از این نفرین (حکایه المختار فی اخذ الثار،ص58-60) پس از دستگیری او پس از آنکه او را هدف تیرها قرار داد (حکایه المختار،ص55-56) ابتدا دستانش و سپس پاهایش را قطع نمود. پس از آهن گداخته‌ای را که شدت حرارت سفید شده بود بر پشت گردنش گذاشت تا آن را جدا کرد. در تمام مدت او از شدت درد فریاد می‌کشید. مختار درنهایت او را در آتش انداخته و سوزاند (امالی شیخ طوسی، ص 238-239؛بحارالانوار،ج45،ص375). پس از آنکه مختار را از دعای امام سجاد علیه السلام آگاه ساختند او از شدت خرسندی دو رکعت نماز شکر به جای آورد (امالی شیخ طوسی، ص239؛ بحارالانوار، ج45،ص375-376).

سید هاشم ناجی موسوی جزایری
 تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا


نوع مطلب : سرنوشت ستم ‌پیشگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 11:37 ب.ظ
WOW just what I was looking for. Came here by searching for سرنوشت
شنبه 19 فروردین 1396 02:44 ب.ظ
magnificent put up, very informative. I ponder why the
other specialists of this sector don't notice this.
You should continue your writing. I am sure, you've a great readers' base already!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندهای روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی