تبلیغات
این منتقم... - سرنوشت ستم‌پیشگان- قسمت پنجم
 
این منتقم...
شیعتی مهما شربتم عذب ماء فاذكرونی أو ســمعـتـم بشــهید او غریـب فانـدبونی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مرتضی جاوید فر
مطالب اخیر
نظرسنجی
به نظر شما کاربر عزیز آیا حج باید تحریم شود یا نه ؟(البته با توجه به بی احترامی که وهابیت و آل سعودی نسبت به شیعیان دارند)



برچسبها
دو كودك روزه می‌گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند تا یك سالى گذشت و یكى از آنها به دیگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانیم عمر ما تباه مى‏شود و از تن ما می‌كاهد. این شیخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شاید به ما ارفاقى كند.  شب که شیخ همان نان و آب را آورد  برادر كوچكتر گفت: «اى شیخ تو محمد صلی الله علیه و آله را می‌شناسى؟



28- حارث

حمران بن اعین از ابى محمد شیخ اهل كوفه روایت كرد كه پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه دو پسر كوچك از لشكرگاهش اسیر شدند و آنها را نزد عبید اللَّه آوردند. او زندانبان را طلبید و گفت: «این دو كودك را ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها تنگ بگیر.» این دو كودك روزه می‌گرفتند و شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند تا یك سالى گذشت و یكى از آنها به دیگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانیم عمر ما تباه مى‏شود و از تن ما می‌كاهد. این شیخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شاید به ما ارفاقى كند.  شب که شیخ همان نان و آب را آورد  برادر كوچكتر گفت: «اى شیخ تو محمد صلی الله علیه و آله را می‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم؟ او پیغمبر منست».

گفت: «جعفر بن ابى طالب را می‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم با آنكه خدا دو بال به او داد كه با فرشتگان هر جا خواهد می‌رود».

گفت: «على بن ابى طالب را می‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم او پسر عم و برادر پیغمبر منست».

گفت: «ما از خاندان پیغمبر تو محمد صلی الله علیه و آله و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب و در دست تو اسیریم. تو خوراك و آب خوب به ما نمی‌دهى و به ما در زندان سخت‏گیرى می‌كنى».

آن شیخ به پایشان افتاد و در حالی که پای آنها را می‌بوسید می‌گفت:«جانم قربان شما اى عترت پیغمبر خدا مصطفى، این در زندان بر روى شما باز است هر جا که می‌خواهید بروید.شب دو قرص نان جو و یك كوزه آب براى آنها آورد و راه را براى آنها نمود و گفت: «شبها راه بروید و روزها پنهان شوید تا خدا به شما گشایش دهد.»

آن دو  شب را رفتند تا به در خانه پیرزنى رسیدند. به او گفتند: «ما دو كودك غریب و ناآشناییم و شب است امشب ما را مهمان كن. صبح می‌رویم.»

پیرزن گفت:«عزیزانم شما كیانید كه از هر عطرى خوشبوترید؟» گفتند:«ما اولاد پیغمبریم و از زندان ابن زیاد و از كشته شدن گریختیم.»

پیرزن گفت: «عزیزانم، من داماد نابكارى دارم كه به همراهى عبید اللَّه بن زیاد در واقعه كربلا حاضر شده و می‌ترسم شما را در اینجا ببیند و شما را بكشد.»

دو نوجوان گفتند: «ما همین یك شب را در اینجا می‌گذرانیم و صبح دنبال کار خود می‌رویم.»

گفت: «من براى شما شام مى‏آورم.»

 پیرزن برای آنان شام آورد. آن دو شام را خوردند و آب نوشیدند و خوابیدند. برادر كوچك به برادر بزرگ گفت:«برادر جان امیدوارم امشب آسوده باشیم. بیا در آغوش هم بخوابیم و همدیگر را ببوسیم مبادا مرگ ما را از هم جدا كند.»

سپس در آغوش هم خوابیدند و چون پاسى از شب گذشت داماد فاسق پیرزن آمد و آهسته در زد. پیرزن گفت: كیستى؟ گفت: منم. گفت: «چرا بى‏وقت آمدى؟» گفت:«واى بر تو پیش از آنكه عقلم بپرد و زهره‏ام از تلاش و گرفتارى بتركد در را باز كن.» گفت: «واى بر تو، چرا پریشانى؟» گفت: «دو كودك از لشكرگاه عبید اللَّه گریخته‌اند و امیر جار زده هر كه سر یكى از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه دارد و هر كه سر هر دو را بیاورد دو هزار درهم جایزه دارد و من رنج‌ها برده‌ام ولی چیزى به دست نیاورده‌ام.»

پیرزن گفت:«از آن بترس كه در قیامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.»

داماد گفت: «واى بر تو، دنیا را باید به دست آورد.»

پیرزن گفت:«دنیا بى‏آخرت به چه كارت آید؟»

داماد گفت:«تو از آنها طرفدارى می‌كنى؟ گویا در این موضوع اطلاعى دارى باید تو را نزد امیر برم».

گفت:«امیر از من پیرزن كه در گوشه بیابانم چه می‌خواهد؟»

گفت:«باید من جست و جو كنم. در را باز كن تا به داخل بیایم و استراحت كنم و فكر كنم كه صبح از چه راهى دنبال آنها بروم.»

پیرزن در را گشود و به او شام داد. داماد شام خورد و نیمه شب آواز خرخر دو كودك را شنید و مانند شتر مست از جا جست و چون گاو فریاد كرد و دست به اطراف خانه كشید تا به نزدیک برادر كوچكتر رسید. پرسید: كیستی؟ گفت: «من صاحب خانه‏ام. شما كیانید؟»

 برادر كوچك برادر بزرگتر را تکان داده  و گفت :«برخیز كه از آنچه می‌ترسیدیم بدان گرفتار شدیم.» داماد گفت:«شما كیستید؟» گفتند: «اگر راست بگوییم در امان خواهیم بود؟»

گفت: آرى.

گفتند: «اى شیخ، امان خدا و رسول صلی الله علیه و آله و در عهده آنان؟»

گفت: آرى.

گفتند: «محمد بن عبد اللَّه گواه است.»

گفت: آرى.

گفتند: «خدا بر آنچه گفتی وكیل و گواه است!»

گفت: آرى.

گفتند: «اى شیخ ما از خاندان پیغمبرت محمدیم و از زندان عبید اللَّه بن زیاد از ترس جان گریختیم.»

گفت: «از مرگ گریختید و به مرگ گرفتار شدید. حمد خدا را كه شما را به دست من انداخت.» برخاست و آنها را بست. آن دو شب را در بند به سر بردند و سپیده دم، غلام سیاهى فلیح نام را خواست و گفت:«این دو كودك را ببر كنار فرات و گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برم و دو هزار درهم جایزه را بگیرم.»

غلام شمشیر را برداشت و آنها را جلو انداخت و چون از خانه دور شدند یكى از آنها گفت: «اى سیاه تو به بلال،مؤذن پیغمبر، می‌مانى؟»

 گفت: «آقایم به من دستور داده گردن شما را بزنم شما كیستید؟»

 گفتند: «ما از خاندان پیغمبرت محمد صلی الله علیه و آله هستیم. از ترس جان از زندان ابن زیاد گریختیم و پیرزن شما ما را مهمان كرد. حال آقایت می‌خواهد ما را بكشد. آن سیاه پاى آنها را بوسید و گفت: «روح و جانم به قربان شما، اى عترت مصطفى، به خدا نباید محمد صلی الله علیه و آله را دشمن خویش در قیامت سازم.»

 شمشیر را دور انداخت و خود را به فرات افكند و گریخت. داماد فریاد زد: «نافرمانى مرا كردى؟»

گفت: «من بفرمان تو هستم تا وقتی به فرمان خدا باشى و آنگاه  که نافرمانى خدا كنى من در دنیا و آخرت از تو بیزارم.»

داماد پسرش را خواست و گفت:«من حلال و حرام را براى تو جمع می‌كنم. باید دنیا را به دست آورد. این دو كودك را ببر كنار فرات گردن بزن و سر آنها را بیاور تا نزد عبید اللَّه برم و دو هزار درهم جایزه بگیرم. پسر داماد شمشیر را گرفت و كودكان را جلو انداخت. كمى پیش رفت یكى از آن دو گفت: «اى جوان من از دوزخ بر تو می‌ترسم.»

 گفت: «عزیزانم شما كیستید؟»

 گفتند: «از عترت پیغمبرت صلی الله علیه و آله. پدرت می‌خواهد ما را بكشد.»

پسر داماد هم به پاى آنها افتاد و پاهایشان را بوسید و همان را گفت كه غلام سیاه گفته بود. سپس شمشیر را دور انداخت و خود را به فرات افكند. پدرش فریاد زد:«مرا نافرمانى كردى؟»

گفت: «فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.»

داماد گفت: «جز خودم كسى آنها را نمی‌كشد.» شمشیر را برداشت. جلو رفت و در كنار فرات تیغ كشید؛ وقتی چشم كودكان به تیغ برهنه افتاد گریستند و گفتند: «اى شیخ ما را به بازار ببر و بفروش و مخواه كه روز قیامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.»

گفت: «سر شما را براى ابن زیاد می‌برم و جایزه‌اش را می‌گیرم.»

گفتند: «خویشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر نمی‌گیری؟»

گفت: «شما با رسول خدا پیوندى ندارید.»

گفتند: «اى شیخ ما را نزد عبید اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.»

گفت: «من باید با خون شما به او تقرب بجویم.»

گفتند: «اى شیخ به كودكى ما ترحم نمی‌كنى؟»

گفت: «خدا در دلم رحم نیافریده است!»

گفتند: «پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانیم.»

گفت: «اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان می‌خواهد نماز بخوانید.»

آنها چهار ركعت نماز خواندند و چشم به آسمان گشودند و فریاد زدند:
یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.

داماد برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش را در توبره گذارد. برادر كوچك در خون برادر غلطید و گفت:«می‌خواهم آغشته به خون برادر، رسول خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات كنم.»

گفت: «عیبی ندارد. تو را هم به او مى‏رسانم.»

سپس او را هم كشت و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را در آب انداخت و سرها را نزد ابن زیاد برد. ابن زیاد  بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت. حارث سرها را جلوی او  گذاشت. ابن زیاد وقتی چشمش به آنها افتاد سه بار برخاست و نشست. پس از آن گفت: «واى بر تو كجا آنها را جستى؟»

گفت: «پیرزنى از خاندان ما، آنها را مهمان كرده بود.»

ابن زیاد گفت:«حق مهمانى آنها را منظور نكردى؟»

گفت: نه.

گفت: «با تو چه گفتند؟»

گفت: «تقاضا كردند ما را به بازار ببر و بفروش و بهاى ما را بستان و محمد صلی الله علیه و آله را در قیامت دشمن خود مكن.»

ابن زیاد پرسید: «تو در جواب چه گفتى؟»

پاسخ داد: «گفتم شما را می‌كشم و سرتان را نزد عبید اللَّه می‌برم و دو هزار درهم جایزه را می‌گیرم.»

گفت: «دیگر با تو چه گفتند؟»

گفتند: «ما را زنده نزد عبید اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.»

پرسید: «تو چه گفتى؟»

پاسخ داد: «به آنها گفتم نه؛ من با كشتن شما به او تقرب می‌جویم.»

ابن زیاد گفت: «چرا آنها را زنده نیاوردى تا چهار هزار درهم به تو جایزه دهم؟»

گفت: «دلم تنها به این راه داد كه به خون آنها به تو تقرب جویم.»

ابن زیاد گفت: «دیگر با تو چه گفتند؟»

پاسخ داد: «گفتند: ای شیخ، خویشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر بگیر.»

پرسید: «تو چه گفتى؟»

پاسخ داد: «گفتم: شما را با رسول خدا خویشى نیست.»

فریاد زد: «واى بر تو، دیگر چه گفتند؟»

پاسخ داد: «گفتند: به كودكى ما ترحم كن.»

پرسید: «تو به آنها ترحم نكردى؟»

گفت: «نه. به آنها گفتم: خدا در دل من ترحم نیافریده است.»

گفت: «واى بر تو، دیگر چه گفتند؟»

گفتند: «بگذار چند ركعت نماز بخوانیم. گفتم:اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان می‌خواهد نماز بخوانید.»

گفت: «بعد از نماز خود چه گفتند؟»

گفت: «آن دو یتیم عقیل، دو گوشه چشم به آسمان كردند و گفتند:یا حى یا حكیم یا احكم الحاكمین میان ما و او به حق حكم كن.»

 گفت: «خدا میان تو و آنها به حق حكم كرد. كیست كه كار این نابكار را بسازد؟»

 مردى شامى و نادر نام  از جا برخاست و گفت: «من.»

ابن زیاد گفت: «او را به همان جا ببر كه این دو كودك را كشته و گردنش را  بزن. خونش را روى خون آنها بریز و زود
سرش را بیاور.»

آن مرد چنان كرد و سرش را آورد و بر نیزه افراشتند. كودكان با تیر و سنگ او را می‌زدند و می‌گفتند: «این است كشنده ذریه رسول خدا صلی الله علیه و آله» (امالی شیخ صدوق،ص143-148).

به دستور ابن زیاد بدن حارث را تکه تکه کرده و سپس سنگی به شکمش بستندو آن را به داخل آب انداختند. بدن حارث را هرچه به فرات می‌انداختند آب آن را برمی‌گرداند و قبول نمی‌کرد؛ از این رو ابن زیاد دستور داد او را بسوزانند (بحارالانوار،ج45،ص106-107؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص51).

بنا بر برخی نقل‌ها سر طفلان را نیز به آب انداختند. به اذن خداوند پیکرهای مطهر ایشان به روی آب آمد و به سرهایشان متصل شد (فخری منتخب طریحی،ج2،ص376؛ ناسخ التواریخ، ج2، ص117-118).

سید هاشم ناجی موسوی جزایری
 تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا


نوع مطلب : سرنوشت ستم ‌پیشگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 مرداد 1397 04:54 ق.ظ

Superb write ups. Appreciate it!
buying viagra without a prescription how buy viagra online how to get cheap viagra where can i buy a viagra getting viagra uk how can i get viagra uk generic viagra online pharmacy how to get viagra cheap safest place to buy viagra online can i buy viagra at walmart
دوشنبه 22 مرداد 1397 08:35 ب.ظ

This is nicely put! .
female cialis no prescription cialis herbs buy original cialis cialis online generic for cialis dosagem ideal cialis usa cialis online click here take cialis the best site cialis tablets cialis online
دوشنبه 7 خرداد 1397 06:50 ق.ظ

Thanks! A lot of tips!

cialis generisches kanada cialis name brand cheap callus cialis 20 mg cialis uk cialis soft tabs for sale click now buy cialis brand try it no rx cialis cialis generisches kanada cialis 5mg billiger
جمعه 7 اردیبهشت 1397 09:54 ب.ظ

Cheers. Plenty of forum posts!

buying cialis overnight trusted tabled cialis softabs cialis generika cialis generico online online prescriptions cialis cialis arginine interactio side effects of cialis cialis side effects dangers cialis generico postepay cialis in sconto
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 12:11 ب.ظ

Amazing material. With thanks.
buy cheap viagra online without prescription order sildenafil online uk generic levitra where to buy viagra sildenafil to buy buying cheap viagra tadalafil vigara buy viagra uk buy viagra overnight shipping
شنبه 18 فروردین 1397 04:10 ق.ظ

Whoa quite a lot of superb facts.
price cialis best cialis generico online how to purchase cialis on line viagra vs cialis vs levitra cialis authentique suisse cialis daily dose generic buying cialis in colombia cialis without a doctor's prescription chinese cialis 50 mg buy brand cialis cheap
شنبه 4 فروردین 1397 02:49 ق.ظ

You actually reported it terrifically.
cialis kaufen wo rezeptfrei cialis apotheke cialis online napol pastillas cialis y alcoho wow cialis 20 price cialis wal mart pharmacy generic cialis levitra acheter cialis kamagra cialis 20 mg cost cialis pills in singapore
دوشنبه 28 اسفند 1396 08:04 ق.ظ

Good facts. Cheers!
cialis flussig warnings for cialis cialis lowest price deutschland cialis online achat cialis en itali cialis 5 mg buy 5 mg cialis pharmacie en ligne cialis 50 mg soft tab cialis patent expiration cialis generisches kanada
شنبه 25 شهریور 1396 05:08 ق.ظ
Howdy, i read your blog occasionally and i own a similar
one and i was just wondering if you get a lot of spam comments?
If so how do you protect against it, any plugin or anything you
can recommend? I get so much lately it's driving me mad
so any assistance is very much appreciated.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندهای روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی