پس از ولادت، فاطمه زهرا (س) به امیرالمؤمین، على (ع)، فرمود: "براى كودك نامى انتخاب كن!" على (ع) در پاسخ فرمودند: "در نامگذارى او بر رسول خدا (ص) سبقت نخواهم گرفت!" لذا كودك را در پارچه اى زردرنگ پیچیدند و نزد رسول گرامى اسلام (ص) آوردند.
آن حضرت فرمودند: "مگر من شما را از اینكه او را در جامه زرد بپیچید نهى نكرده بودم؟" سپس جامه زردرنگ را از او جدا كردند و او را در پارچه سفیدى پیچیدند؛ آنگاه به امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: "براى او چه نامى انتخاب كرده اى؟" حضرت پاسخ دادند: "در نامگذارى او بر شما سبقت نخواهم گرفت!" رسول خدا نیز فرمودند: "من نیز بر پروردگارم سبقت نخواهم گرفت!" در این هنگام، جبرئیل بر رسول خدا (ص) نازل شد و به آن حضرت تبریك گفت و عرض كرد: "پروردگار مى فرماید: نام پسر هارون را براى این مولود انتخاب كن!" رسول خدا فرمود: "نام پسر هارون چه بود؟" جبرئیل عرض كرد: "شبر".
رسول خدا فرمود: "من عرب زبان هستم.
" جبرئیل عرض كرد: "او را حسن بنام!" و رسول خدا نیز نام این مولود مبارك را "حسن" گذاشتند.
"حسن و حسین دو گوشواره عرش خداوند هستند" - رسول گرامى (ص) - پس از ولادت این كودك، مردم شاهد بودند كه رسول خدا (ص) از این فرزند بسیار یاد مى نمایند و امت اسلامى را نسبت به او بسیار سفارش مى كنند.
آن حضرت فرمودند: "هر كس مرا دوست مى دارد، باید حسن را نیز دوست داشته باشد!" و فرمودند: "حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند.
" و در مقام معنوى والهى آن امام بزرگوار همین بس كه رسول خدا فرمودند: "حسن و حسین دو گوشواره عرش خداوند هستند.
" امام مجتبى (ع) شبیه ترین مردم به رسول خدا (ص) و در زهد و عبادت، همتاى پدر گرامى خود بودند.
بسیار از خوف خداوند مى گریست؛ چون به نماز مى ایستاد، بند بند بدنش مى لرزید؛ هرگاه قرآن تلاوت مى فرمود و به جمله شریفه "یا أیها الذین آمنوا: اى كسانى كه ایمان آورده اید!" مى رسید، مى فرمود: "لبیك؛ اللهم لبیك!" هرگاه به در مسجد مى رسید و مى خواست داخل مسجد شود، سر به سوى آسمان بلند مى كرد و به درگاه الهى عرضه مى داشت: "إلهى ضیفك ببابك! یا محسن قد أتاك المسى ء فتجاوز عن قبیح ما عندى بجمیل ما عندك یا كریم: معبودا! مهمان تو بر در خانه ات ایستاده است! اى خداوند صاحب احسان و كرم! گناهكارى به تو روى آورده است؛ پس تو از زشتیهایش درگذر، بحق زیبایهایى كه در تو است، اى خداوند كریم!" بنا به روایتى، آن حضرت 25 بار پیاده به حج رفتند و دو یا سه بار تمامى اموال خود را با فقرا بطور مساوى تقسیم كردند و حتى گاهى تمامى اموال نقد و موجود در خانه را به سائل مى بخشید، بطورى كه هیچ درهم و دینارى براى مخارج خودشان باقى نمى ماند.
گرچه تمامى امامان بزرگوار، مظهر تمام اسماء حسناى الهى و محل تجلى صفات خداوندى و واجد تمامى كمالات مى باشند، اما شرایط زمان سبب مى شود كه یكى از آن صفات، از سایر ویژگیهاى آنان بیشتر جلوه كند.
از این رو، مى بینیم كه امام حسین (ع) در شجاعت و شهامت و امام سجاد (ع) به زهد و عبادت برجستگى یافتند.
این نه از آن جهت بود كه عبادت امام حسین (ع) همچون عبادت فرزندش امام زین العابدین نبود، یا سایر ائمه از جهت شهامت و ازخودگذشتگى و ایثار و فداكارى همچون امام حسین (ع) نبودند؛ بلكه از این رو بود كه امامان، مطابق شرایط زمانى رفتار مى نمودند؛ بطورى كه اگر سایر ائمه در موقعیتى همچون موقعیت امام مجتبى (ع) قرار مى گرفتند، صلح مى كردند و اگر در موقعیتى همچون موقعیت امام حسین (ع) قرار مى گرفتند، مى جنگیدند.
از صفات بارز امام حسن مجتبى (ع) حلم و بردبارى و عفو آن حضرت است و امام حسن (ع) به این صفت مشهور مى باشند.
یكى از دشمنان حضرت كه اهل شام بود و به مدینه آمده بود و بطور طبیعى تحت تأثیر تبلیغات مسموم معاویه قرار داشت و كینه اهل بیت را در دل مى پرواند، با امام حسن (ع) ملاقات نمود و نسبت به حضرت بسیار بى ادبى كرد و ناسزا گفت.
حضرت سكوت كردند و چون سخن آن مرد تمام شد، فرمودند: "اى پیرمرد! گمان مى كنم تو مرد غریبى باشى و گویا مسائل بر تو مشتبه شده است (كه نسبت به ما چنین اعتقادى دارى).
اگر از ما طلب رضایت كنى، تو را مى بخشیم و اگر چیزى بخواهى به تو میدهیم؛ اگر گرسنه باشى،تو را سیر مى كنیم و اگر به لباس احتیاج دارى، تو را مى پوشانیم.
اگر محتاج باشى، بى نیازت خواهیم كرد و در صورتى كه بخواهى، مى توانى به منزل ما بیایى و مهمان ما باشى!" این رفتار سبب شد تمامى آن تبلیغات مسموم كه در جان و دل او ریشه كرده بود، یكباره زدوده شود و مرد شامى به حقیقتى تازه دست یابد.
لذا در حالى كه متنبه شده بود و مى گریست، عرض كرد: "شهادت مى دهم كه تو خلیفه خدا در زمین هستى و خدا بهتر مى داند كه رسالت خود را كجا قرار دهد! پیش از آنكه من تو را ملاقات كنم، بیش از همه مردم از تو و پدرت متنفر بودم؛ ولى الآن شما نزد من، محبوترین خلق خدا هستید!" سپس به خانه آن حضرت وارد شد و تا زمانى كه در مدینه بود، مهمان امام مجتبى (ع) بود و از دوستان اهل بیت به شمار آمد.
همچنین روایت شده است كه یكى از خدمتكاران حضرت تخلفى كرد و امام خواستند او را تنبیه كنند
او بدون درنگ این قسمت از آیه 134 سوره "آل عمران" را خواند: "و الكاظمین الغیظ: كسانى كه خشم خود را فرو مى خورند".
امام به محض شنیدن آیه فرمودند: "خشم خود را فرو خوردم!" خدمتكار قسمت بعدى آیه را خواند: "و العافین عن الناس: و كسانى كه از خطاى مردم درمى گذرند.
" امام فرمودند: "از تقصیر تو درگذشتم" و سپس قسمت آخر آیه را خواند: "و الله یحب المحسنین: و خداوند احسان كنندگان را دوست دارد" امام فرمودند: "تو را آزاد كردم و از این پس، دو برابر آنچه از من مى گرفتى به تو خواهم داد!" آرى؛ در بیان فضایل آن حضرت هر چه گفته شود، كم است و در حد فهم خود سخن گفته ایم، زیرا هنوز عمق فضایل و كمالات امام را درك نكرده ایم و بهترین توصیف، همان است كه خود اهل بیت در حق خود فرموده اند: "كلامكم نور و أمركم رشد و وصیتكم التقوى و فعلكم الخیر و عادتكم الإحسان و سجیتكم الكرم و شأنكم الحق و الصدق و الرفق و قولكم حكم و حتم و رأیكم علم و حلم و حزم؛ إن ذكر الخیر كنتم أوله و أصله و فرعه و معدنه و مأویه ومنتهاه: سخن شما نور و امر شما رشد و منشأ هدایت است؛ وصیت و سفارش شما تقوى است و فعل شما خیر و نیكى است؛ عادت شما احسان و روش پسندیده شما كرم و بزرگوارى مى باشد و جز حق و صداقت و مدارا چیزى در شأن شما نیست؛ سخن شما حكم حكیمانه و حتمى و لازم الاجراست و رأى و نظر شما مطابق علم و حلم و دوراندیشى است؛ اگر از نیكى و خیرى یاد شود، سرمنشأ و ریشه و شاخه و معدن و جایگاه و منتهى و آخر آن نیكى، شما هستید، (زیارت جامعه كبیره).
در تاریخ 21 ماه مبارك رمضان سال 40 هجرى، امیرالمؤمنین، على بن ابى طالب (ع) براثر ضربه ابن ملجم- لعنة الله علیه- دار فانى را وداع كردند و به شهادت رسیدند.
پس از شهادت آن حضرت، جانشین ایشان، حضرت امام حسن مجتبى (ع)، به منبر رفتند و با فصاحت و بلاغت تمام، مردم را مخاطب قرار دادند؛ شأن و مقام الهى اهل بیت (علیهم السلام) را یادآور شدند؛ فرمایش پروردگار حكیم در قرآن را كه مى فرماید: "أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولى الأمر منكم: خدا را اطاعت كنید و از رسول و اولى الامرتان پیروى نمایید" (سوره نساء، آیه 56( تلاوت فرموده، آن را بر خود تطبیق نمودند و سفارش رسول خدا (ص) نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) را یادآور شدند كه مى فرمود: "إنى تارك فیكم الثقلین كتاب الله و عترتى الخ: من دو چیز گرانبها را در میان شما باقى مى گذارم، یكى كتاب خدا و دیگرى عترتم را..
" آنگاه چنین فرمودند: "امشب مردى از دنیا رفت كه هیچ یك از پیشینیان، در عمل خیر بر او سبقت نگرفتند و آیندگان نیز به پاى او نخواهند رسید؛ كسى كه در ركاب رسول خدا جهاد مى كرد و با جان خود از آن حضرت دفاع مى نمود؛ رسول خدا او را با رایت و پرچم خود به هر طرف مى فرستاد، جبرئیل در طرف راست او و میكائیل در طرف چپ او بودند و جز با فتح و پیروزى بازنمى گشت.
او - كه سلام خداوند بر او باد! - در شبى رحلت كرد كه عیسى بن مریم- علیه السلام- در آن شب به آسمان رجوع نمود و "یوشع بن نون" وصى موسى در آن شب رحلت كرد و از طلا و نقره، جز هفتصد درهم چیزى از او باقى نماند كه مى خواست با آن پول براى خانواده اش خدمتكارى بخرد.
"سپس بغض، گلوى حضرت را گرفت و گریست و مردم نیز با آن حضرت گریستند.
پس از مدتى خود را به مردم معرفى نمود و به آنان خاطرنشان ساخت كه خداوند از اهل بیت هر گونه رجس و پلیدى را دور نموده است: "إنما یرید الله لیذهب عنكم الرجس أهل البیت و یطهركم تطهیرا:اراده خداوند بر این تعلق گرفته است كه از شما اهل بیت، رجس و پلیدى را دور كند و شما را كاملا پاك و مطهر گرداند.
(سوره احزاب، آیه 33( و در كتابش مزد رسالت پیامبرش را مودت اهل بیت قرار داده است: "قل لا أسألكم علیه أجرا إلا المودة فى القربى: اى پیامبر! بگو من در مقابل رسالتم اجر و مزدى را نمى طلبم مگر مودت نسبت به خویشاوندانم را" (سوره شورى، "آیه 23(.
چون سخن امام به اینجا رسید، عبدالله بن عباس، پسر عموى پیامبر (ص) كه از اصحاب امیرمؤمنان، على (ع) بود، برخاست و گفت: "اى مردم! این مرد، پسر پیامبر شما و جانشین امام شماست؛ با او بیعت كنید!" مردم به دنبال این دعوت، به جانب امام شتافتند و در جمعه، 21 رمضان سال 40 هجرى با امام حسن مجتبى (ع) بیعت نمودند.
امام نیز ابن عباس را به ولایت بصره منصوب كرده، مشغول بررسى اوضاع و احوال و رتق و فتق امور گردیدند.
این بیعت مقدس مى توانست راه نیمه تمامى را كه على (ع) پیموده بودند، (یعنى راه احیاء دین و عمل به حقایق قرآنى و احكام الهى) استمرار بخشد و جامعه را به هدف نهایى برساند؛ ولى دشمن آرام ننشسته بود.
"معاویة بن ابى سفیان" كه براى تسلط بر شام از بیعت با على (ع) خوددارى كرده بود و آتش جنگ صفین را روشن نموده بود، موجب شد بین مسلمانان شكافى عمیق بیفتد.
پس از آنكه خبر وفات على (ع) و بیعت مردم با امام مجتبى (ع) را شنید، بى درنگ دو جاسوس را به شهرهاى كوفه و بصره گسیل كرد.
مأموریت آنان بررسى اوضاع شهر و رساندن اخبار به معاویه و ایجاد اختلال و آشوب در شهر بود تا پایه هاى خلافت نوبنیاد امام مجتبى (ع) را سست كند.
این دو جاسوس خوشبختانه شناسایى و دستگیر شدند و به دستور امام حسن (ع) به قتل رسیدند.
سپس آن حضرت نامه اى به معاویه نوشتند و در آن، او را چنین مخاطب ساختند: "تو جاسوسان خود را مى فرستى تا آشوب به پا كنند؛ گویا طالب جنگ هستى! اگر چنین است، من نیز آماده نبرد هستم!" پس از آن، همواره بین امام حسن (ع) و معاویه نامه رد و بدل مى شد و احتمال درگیرى نظامى هر لحظه بیشتر مى شد، تا آنكه معاویه تصمیم خود را عملى ساخت.
وى سپاه عظمیى را مهیا كرد و آن را به طرف كوفه فرستاد تا آن شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد و از طرفى دیگر سعى كرد سران سپاه امام را كه به جنگ با او بسیج شده بودند بفریبد و با تطمع به طرف خود جذب كند و در این راه، بسیار موفق شد.
تعداد بیشمارى از سپاه آن حضرت، به معاویه گرویدند و فرزند پیامبر (ص) را رها كردند.
علت این امر آن بود كه سپاه حضرت، ارتشى یكپارچه، با نیتى واحد و تصمیمى محكم بر یارى امام نبود.
بسیارى از افراد لشكر را منافقینى تشكیل مى دادند كه در زمان على بن ابى طالب (ع) از ترس جان خود ساكت بودند و بظاهر اظهار موافقت مى كردند.
گروهى نیز نسبت به شایستگى آن حضرت شك و تردید داشتند و مسأله "ولایت" هنوز براى آنان بدرستى حل نشده بود و عده اى نیز از خوارج بودند كه معتقد به كفر سه نفر بودند: على بن ابى طالب (ع) (كه با شهادت آن حضرت به مقصود خود رسیده بودند)، عمرو عاص و معاویه و چون مى دیدند در برابر معاویه، جبهه اى گشوده شده است، به آن پیوستند تا معاویه را از صحنه خارج كنند و نیت واقعیشان پیروى از امام و یارى ولى امر منصوب از طرف رسول خدا (ص) نبود ؛ بلكه در پى اجراى مقصود خود بودند.
اظهار وفادارى به امام مجتبى (ع) براى آنان وسیله بود نه هدف، و در نهایت، گروهى نیز به طمع كسب غنایم و پیروزى پا به میدان جنگ گذاشته بودند و طبیعى بود كه اگر از طرف دشمن، پیشنهادى بالاتر مطرح مى شد ، به آن طرف رو مى كردند.
علاوه بر نكاتى كه ذكر شد، عامل مهم دیگرى نیز در سرنوشت این مقابله نظامى تأثیر بسزایى داشت و آن، تعصب قومى و قبیله اى اعراب بود.
مردم یك قبیله نسبت به دستورات و گرایشهاى رئیس قبیله بسیار متعصب بودند.
اگر رئیس قبیله اى اعلان جنگ مى داد ، مى جنگیدند و اگر صلح مى كرد ، آنان نیز صلح مى كردند.
حضور آنان در سپاه امام مجتبى (ع) به پیروى از رؤساى خود بود نه حضورى از روى تعقل و اندیشه در جداسازى حق از باطل ؛ گویى معیار حق نزد آنان ، بزرگ قوم است؛ نه كتاب خدا و پندارى، حق بر محور رئیس قبیله مى گردد! این اندیشه، یعنى اندیشه تقلید كوركورانه، پیروى جاهلانه و بى منطق و تعصبات قومى را محور قرار دادن، همان روشى است كه قرآن، آن را به مخالفین انبیا نسبت مى دهد و وقتى آنان را به دلیل پیروى كوركورانه از آباء و اجدادشان و دورى از سخن حق و فطرت پاك توبیخ مى كند، پاسخ آنان را چنین نقل مى نماید: "إنا وجدنا آباءنا على امة و إنا على آثارهم لمقتدون: پدرانمان را بر سیره و روشى یافتیم و تنها از آنان پیروى مى كنیم" (سوره زخرف، آیه 23( و یا: "و إذا قیل لهم اتبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتبع ما ألفینا علیه آباءنا: و هنگامى كه به آنان گفته مى شود از آنچه خداوند نازل فرموده است پیروى كنید، در پاسخ مى گویند: بلكه ما تنها از روشى كه پدرانمان را بر آنان یافتیم پیروى مى كنیم" و خداوند به این گروه نادان دور از منطق، چنین پاسخ مى دهد: "أ ولو كان آباؤهم لا یعقلون شیئا ولا یهتدون: آیا حتى اگر پدرانشان در چیزى تعقل و اندیشه نكنند و به راهى هدایت نشده باشند، باز هم باید از آنان پیروى كرد؟" (سوره بقره، آیه 170( معاویه مردم زمان خود را بخوبى شناخته بود و به دنیاطلبى آنان پى برده بود؛ لذا سران لشكر امام و رؤساى قبایل را با پول و وعده حكومت بر شهرها فریب داد.
حتى از آنان خواست امام مجتبى (ع) را به قتل برسانند و براى قاتل آن حضرت، 200 هزار درهم جایزه تعیین كرد و وعده داد دخترش را به ازدواج او درآورد.
سران لشكر و رؤساى قبایل و به تبع آنان، گروه بیشمارى از مردم، به امام حسن (ع) پشت كردند و در صف مقابل قرار گرفتند.
وضعیت داخلى چنان آشفته بود كه امام مجتبى (ع) جان خود را در خطر مى دیدند، بطورى كه زیر لباس خود زره مى پوشیدند و به نماز مى ایستادند تا غاغافلگیرانه بر اثر هجوم آسیبى نبینند.
به منظور مقابله با دشمن، امام مجتبى (ع) به منبر رفتند و مردم را به جهاد فراخواندند؛ ولى مردم كه طمع پول را چشیده بودند و خودشان به معاویه نامه نوشته بودند و از او اعلام حمایت كرده بودند، پاسخ مثبت به دعوت امام ندادند.
تنها گروهى از یاران ایشان، همچون "عدى بن حاتم" به حمایت برخاستند و وفادارى خود را اعلام كردند.
با این حال، امام مجتبى (ع) از مردم خواستند كه هر كس مایل به جهاد است، به طرف لشكرگاه رهسپار شود و خود نیز به آنجا رفتند؛ ولى چون به آنجا رسیدند، متوجه غیبت اكثر مردم شدند؛ لذا مجددا خطبه خواندند و از بى وفایى مردم اظهار تأسف نمودند، مردمى كه پیش از این با على (ع) بیعت كرده بودند و آن حضرت را رها كردند، اكنون نیز بیعت خود را شكسته اند.
آنگاه شخصى به نام "حكم" را در رأس سپاه 4 هزار نفرى به طرف معاویه فرستادند و به او دستور دادند در محلى به نام "انبار" توقف كند و راه را بر او ببندد و منتظر دستور بعدى باشد.
معاویه توسط مأمورى، "حكم" را با 500 هزار درهم و وعده فرماندارى یكى از ایالات شام فریفت و او را به خود ملحق كرد.
خبر این پیمان شكنى به امام حسن (ع) رسید.
حضرت باردیگر براى مردم سخرانى كردند و فرمودند: "من بارها گفته بودم كه عهد شما قابل اعتماد نیست و شما بنده دنیا هستید.
اكنون شخصى دیگر را مى فرستم و مى دانم كه او نیز عهد خود را نقض خواهد كرد.
" سپس فرد دیگرى را طلبیدند و در حضور مردم از او پیمان گرفتند كه با معاویه صلح و آشتى نكند و بیعت خود را نشكند.
او نیز بر این مطلب سوگند یاد كرد و به طرف "انبار" حركت كرد.
اما او نیز خریده شد.
قیمت او در قبال رها كردن فرزند رسول خدا (ص)، تنها 5 هزار درهم و فرماندارى یكى دیگر از ایالات بود! امام تصمیم گرفتند خودشان راه را بر معاویه ببندند؛ لذا "مغیرة بن نوفل" را موقتا به ولایت كوفه منصوب كردند و خودشان از لشكرگاه به طرف میدان نبرد حركت كردند همچنین از "مغیره" خواستند مردم كوفه را به جنگ دعوت كند و براى آن حضرت نیروى كمكى بفرستد.
سپاه عظیمى از كوفه روان شد و به امام پیوست.
امام حسن (ع)، "عبیدالله بن عباس" را به فرماندهى سپاهى مركب از 12 هزار نفر منصوب فرمودند و او را از بین راه به طرف معاویه فرستادند تا زودتر راه را بر او ببندد و دستور دادند در صورت وقوع پیشامدى براى "عبیدالله"، "قیس بن سعد" امیر لشكر باشد و اگر او نیز نتوانست یا حادثه اى برایش رخ داد، "سعید بن قیس" فرماندهى را به عهده گیرد.
سپس خودشان با بقیه سپاه به طرف "ساباط" حركت كردند.
صبح روز بعد، امام مجتبى (ع) تصمیم گرفتند میزان اطاعت لشكریان را آزمایش كنند؛ زیرا سابقه عهدشكنى آنان، اعتماد به چنین سپاهى را مشكل مى ساخت.
بدین منظور، خطبه اى خواندند و در آن فرمودند: "به خدا قسم، من امیدوارم خیرخواه ترین خلق خدا براى مردم باشم و كینه هیچ مسلمانى را در دل ندارم و بدى كسى را نمى خواهم! بدانید كه شما از جماعت بیزارید و تفرقه را مى پسندید؛ ولى اجتماع و اتحاد براى شما بهتر است.
من براى شما تدبیرى اندیشیده ام كه از رأى و نظر شما بهتر است؛ پس با امر من مخالفت نكنید و رأیم را زیر پا نگذارید! خداوند مرا و شما را ببخشد و به راهى كه دوستى و رضایت خداوند در آن است هدایت فرماید!" امام حسن مجتبى (ع) در این سخنان، بطور سربسته اعلام كردند كه تصمیمى خواهند گرفت كه مورد پذیرش بسیارى نخواهند بود؛ ولى به صراحت رأى خود را بیان نفرمودند.
مردم به هم نگاه كردند و گفتند: "مقصودش چیست؟" و به همدیگر این گونه پاسخ دادند: "او مى خواهد با معاویه صلح كند و خلافت را به او واگذار كند.
" خوارج كه از قبل معتقد به كفر معاویه بودند، با رأى امام مخالفت كردند و ایشان را به كفر متهم كردند و گفتند: "این مرد، كافر شده است!" سپس به خیمه امام حمله كردند و آن را غارت نمودند؛ حتى سجاده امام را از زیر پایش كشیدند و رداى مباركش را از دوشش برداشتند.
امام مجتبى (ع) با اهل بیت خود و عده كمى از شیعیان، در حالى كه دشمنان را از آن حضرت دور مى كردند، از "ساباط" به طرف "مدائن" حركت كردند.
در تاریكى شب، مردى به نام "جراح بن سنان" لجام مركب امام را گرفت و گفت: "الله اكبر! اى حسن! همان طور كه قبل از این، پدرت كافر شده بود، تو نیز كافر شدى!" سپس با خنجرى ران ایشان را هدف ضربه قرار داد؛ بطورى كه جراحت تا استخوان ران آن حضرت رسید.
امام مجتبى (ع) از شدت درد از مركب افتادند و آن مرد را نیز به زمین انداختند.
آنگاه اطرافیان آن حضرت، به طرف ضارب و مرد دیگرى كه همراهش بود هجوم آوردند و آنها را كشتند؛ سپس امام را بر روى تختى قرار دادند و به مدائن بردند.
حتى در آنجا نیز فرزند رسول خدا (ص) آسوده نبود؛ زیرا عده اى مى خواستند حضرت را تحویل معاویه بدهند و پاداش بگیرند.
كار به جایى رسیده بود كه معاویه، از طرف سران سپاه و رؤساى قبایل، نامه هایى دریافت كرد كه از وى خواسته شد بود به طرف آنها بیاید و امام را تحویل بگیرد.
از آن طرف فرمانده سپاه دوازده هزار نفرى، یعنى "عبیدالله بن عباس" نیز به معاویه پیوست.
معاویه در مقابل یك میلیون درهم كه نیمى از آن را به صورت نقد پرداخته بود، او را خرید و به خود ملحق ساخت.
عبیدالله نیز شبانه سپاه را ترك كرد و به معاویه پیوست.
معاویه نامه اى به امام مجتبى (ع) نوشت و در آن از امام خواستار مصالحه شد و درخواست كرد آن حضرت خلافت را به او واگذار كنند و در آن چنین نوشت: "یاران پدرت با او همراهى نكردند و با تو نیز همراهى نخواهند كرد؛ این هم نامه هایى كه به من نوشته اند!" و نامه هاى سران قبایل را به آن ضمیمه كرد.
امام حسن (ع) نیز كه یقین كرده بودند مردم ایشان را یارى نخواهند كرد و عملا نیز كسى براى یارى ایشان باقى نمانده بود، تصمیم گرفتند با معاویه صلح كنند؛ ولى باز براى اتمام حجت بیشتر، مكانى را مشخص كردند و از مردم خواستند تا فردا در آنجا حاضر شوند و آنان را از نقض بیعت و مخالفت و عهدشكنى برحذر داشتند.
آن حضرت ده روز در وعده گاه توقف نمودند، ولى فقط چهار هزار نفر در آنجا جمع شدند.
اما آیا این عده (كه در مقابل تمامى مردمى كه با آن حضرت بیعت كرده بودند و بیعت خود را نقض كرده بودند، بسیار اندك بودند) قابل اعتماد بودند؟ ظاهرا پاسخ این سؤال بسیار روشن است.
به هر حال، امام حسن مجتبى (ع) روز دهم به منبر رفتند و چنین فرمودند: "من از مردمى كه نه حیا دارند و نه دین، تعجب مى كنم! واى بر شما! به خدا قسم، معاویه به قولى كه در مقابل كشتن من به شما داده است وفا نخواهد كرد! من مى خواستم دین حق را به پا دارم؛ ولى شما مرا یارى نكردید، من بتنهایى نیز مى توانم خدا را عبادت كنم (ولى فقط به این راضى نبودم).
به خدا سوگند مى خورم اگر خلافت را به معاویه واگذار كنم، شما در حكومت بنى امیه هرگز روى شادى را نخواهید دید و شما را سخت عذاب و شكنجه خواهند كرد! گویا مى بینم فرزندان شما بر در خانه هاى فرزندان ایشان ایستاده اند و آب و غذاى طلبند؛ ولى آنان آب و غذا به آنان نمى دهند.
به خدا سوگند، اگر یاورى داشتم، با معاویه صلح نمى كردم؛ زیرا خلافت بر بنى امیه حرام است و در این مطلب، به خدا و رسولش سوگند یاد مى كنم! اف بر شمااى بندگان دنیا! بزودى نتیجه اعمال خود را خواهید دید!" آرى، هیچ قومى به نكبت و خوارى در دنیا و آخرت دچار نشده و نمى شوند مگر به واسطه اعمال زشت و ناپسندى كه انجام داده اند و این، سنت الهى است كه اگر جمعیتى نعمت رهبرى حق و ولایت الهى را رها كنند، دچار حكومت فاسقان شوند و طعم ذلت دنیا و عذاب آخرت را بجاى سرورى هر دو جهان بچشند: "و ضرب الله مثلا قریة كانت آمنة مطمئنة یأتیها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بأنعم الله فأذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا یصنعون: و خداوند مثل مى زند آبادیى را كه آسوده و آرام بود و روزى آن، بوفور از هر طرف مى رسید؛ پس به نعمتهاى خداوند كفر ورزید؛ در نتیجه خداوند به خاطر كارهایى كه انجام مى دادند، لباس گرسنگى و ترس را به آنان پوشانید و تلخیش را به آنان چشانید" (سوره نحل، آیه 112( امام حسن مجتبى (ع) نامه اى بدین مضمون به معاویه نوشتند: "من مى خواستم حق را احیا كنم و باطل را از میان بردارم و كتاب خدا و سنت پیامبر را جارى سازم؛ ولى مردم مرا همراهى نكردند.
اكنون با شرایطى با تو صلح مى كنم و مى دانم كه به آن شرایط عمل نخواهى كرد.
به این حكومتى كه براى تو فراهم شده است شاد مباش؛ زیرا بزودى پشیمان خواهى شد، همان طور كه غاصبان قبلى خلافت پشیمان شدند و پشیمانى براى آنان سودى ندارد.
" سپس پسر عموى خود، "عبدالله بن حارث" را نزد معاویه فرستادند تا صلحنامه اى را منعقد سازد.
منبع: تبیان
عصر خلافت عثمان بود، جمعیّتی از مهاجران و انصار كه تعدادشان بیشتر از دویست نفر بود، در مسجد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ اجتماع كرده بودند، و گروه گروه با همدیگر گفتگو و مناظره میكردند، گروهی در شأن علم و تقوا سخن میگفتند و از برتری قریش و سوابق درخشان آنها و هجرتشان و گفتاری كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در فضائل آنها فرموده بود، سخن میگفتند، و اظهار میداشتند كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرموده است:
اَلأئمّهُ مِنْ قُرَیشٍ: «امامان، از قریش هستند»،
یا فرموده است:
اَلنّاسُ تَبَعٌ لِقُریشٍ، و قُرَیشٌ اَئمّهُ الْعَرَبِ: «مردم پیرو قریش هستند، و قریش پیشوایان عرب میباشند»
به این ترتیب هر گروهی افتخارات دودمان خود را بر میشمرد، در میان جمعیّت از مهاجران افرادی مانند: علی ـ علیه السّلام ـ، سعد وقّاص، عبدالرّحمان عوف، طلحه، زُبیر، مقداد، هاشمبن عتبه، عبدالله بن عمر، حسن و حسین ـ علیه السّلام ـ، ابن عبّاس، محمّد بن ابوبكر، عبدالله بن جعفر بودند.
و از انصار افرادی مانند اُبَیّ بن كعب، زیدبن ثابت، ابوایّوب انصاری، قیسبن سعد، جابربن عبدالله انصاری و انس بن مالك و ... حضور داشتند.
بحث و مناظره دامنه داری بین آنها از بامداد، تا ظهر، ادامه یافت، در حالی كه عثمان در خانه خود به سر میبرد، و حضرت علی ـ علیه السّلام ـ و بستگانش، سكوت كرده بودند.
در این هنگام، جمعیّت متوجّه امام علی ـ علیه السّلام ـ شده و عرض كردند: «شما چرا سخن نمیگوئید؟»
در این هنگام امام علی ـ علیه السّلام ـ فرمود: هر دو گروه شما از مهاجران و انصار، هر كدام از شأن و مقام خود (برای شایستگی به مقام رهبری) سخن گفتید، ولی من از هر دو گروه شما میپرسم:
«خداوند به خاطر چه، این افتخار و برتری را به شما عطا كرد؟»
مهاجران و انصار گفتند: به خاطر وجود محمّد ـ صلّی الله علیه و آله ـ و خاندان او، به ما امتیاز بخشید.
امام علی، راست گفتید، آیا نمیدانید علّت وصول شما به این سعادت دنیا و آخرت، تنها به خاطر ما خاندان نبوّت بوده است: و پسر عمویم محمّد ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «من و خاندانم چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم ـ علیه السّلام ـ، نوری در پیشگاه خدا بودیم سپس خداوند این نور را همواره نسل به نسل در صلبهای ارجمند و رحمهای پاك انتقال داد، كه هرگز آلودگی به این نور، راه نیافت ... سپس علی ـ علیه السّلام ـ پارهای از فضائل خود را برشمرد، و حاضران را قسم داد كه آیا چنین است، و حاضران اعتراف نمودند كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در شأن علی ـ علیه السّلام ـ آن فضائل را فرموده است.
از جمله فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم كه هركس از شما سخن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را درباره خلافت من شنیده است برخیزد و گواهی دهد».
در این هنگام افرادی مانند: سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، زیدبن ارقم، بُراءبن عازب برخاستند و گفتند:
«ما گواهی میدهیم كه سخن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به خاطر سپردهایم، آن هنگام كه آن حضرت برفراز منبر بود و تو در كنارش بودی، و آن حضرت فرمود: «خداوند به من فرمان داده تا امام شما و جانشین خودم و وصّی و عهدهدار كارهای من بعد از خودم را، كه خداوند اطاعت از او را بر مؤمنان واجب نموده، نصب كنم ... ای مردم! امام و مولا و راهنمای شما بعد از من، برادرم علی ـ علیه السّلام ـ است.
وَ هُوَ فِیْكُمْ بِمَنْزِلَتیِ فِیْكُمْ فَقَلّدُوهُ دِینَكُمْ وَ اَطِیعُوهُ فِی جَمیع اُمُورِكُمْ ...
: «و مقام او در میان شما همانند مقام من در میان شما است، در دین خود از او پیروی كنید، و در همه شئون زندگی، از او اطاعت نمائید» به این ترتیب، امام علی ـ علیه السّلام ـ با مناظره خود در میان آن جمعیّت، دلائل امامت و برتری خود را تبیین كرد، و حجّت را بر آنها تمام نمود.
اقتباس و تلخیص از الغدیر، ج 1، ص 163 تا 166؛ فرائد السمطین، باب 78، سمط اوّل
از آیه الله خوئى پرسیده شد: که آیا روایت شکسته شدن پهلوى زهرا (علیها السلام) صحیح است؟ در پاسخ گفت: طبق رأى مشهور میان علماء صحیح نیست.
صراط النجاه، ج 3، ص 314.
نقد و بررسی:
با مراجعه به كتاب مورد نظر و مطالعه پرسش و پاسخ مطرح شده در آن، رسوائى مطرح كنندگان چنین شبهاتى بیش از پیش روشن خواهد شد و اصل كلام آیت الله العظمى خوئى بهترین پاسخ به چنین افترائات است؛ از این رو، ما اصل كلام مرحوم آیت الله العظمى خویى را در این جا نقل مىكنیم تا وجدانهاى بیدار داورى كنند كه عالمان اهل تسنن چگونه افكار مردم و عوام خود را به بازى گرفتهاند تا به مقصودشان كه همان در نادانى ماندن آنان است، برسند.
متن پاسخ آیت الله خویی رضوان الله تعالی علیه:
س 980: هل الروایات التی یذكرها خطباء المنبر، وبعض الكتاب عن كسر « عمر » لضلع السیدة فاطمة ( علیها السلام ) صحیحة برأیكم؟
الخوئی: ذلك مشهور معروف.
سؤال 980: آیا روایات و سخنانى كه گویندگان در منابر و بعضى از نویسندگان در كتابهایشان نوشته و گفتهاند كه عمر پهلوى فاطمه (سلام الله علیها) را شكسته، به نظر شما درست است؟
مرحوم آیت الله خوئى در پاسخ فرموده است:
این روایات مشهور و معروف است.
طرح شبهه:
سخن كاشف الغطاء، كتك خوردن فاطمه را رد می كند:
علامه کاشف الغطاء مىگوید:
اما داستان زدن زهرا و آسیب دیدن گونه او از آن مواردى است که نه وجدان، نه عقل و نه احساساتم توان پذیرفتن آن را ندارد. نه به خاطر اینکه آن قوم نمىتوانستند آن را انجام دهند؛ بلکه به این دلیل که خو و سرشت عرب و عادات و تقالید نیک جاهلیت پیش از اسلام که شریعت اسلام نیز آن را مورد تأیید قرارداد، همانند غیرت و تعصب نسبت به زنان هرگز به یک مرد عرب اجازه نمىداد که زنى را آن هم در برابر شوى او مورد ضرب و شتم قرار دهد.
الشیخ جعفر، مشهور به كاشف الغطاء، جنه المأوی، ص 135.
نقد و بررسی:
اصل كلام مرحوم كاشف الغطاء:
بخش اول:
أنا لا أبرئ هؤلاء القوم، لكن ضرب المرأة كان فی ذلك الزمان عیبا، فمن یضرب امرأة یصبح ذلك عارا علیه وعلى عقبه، ففی نهج البلاغة عن علی علیه السلام:.. ولا تهیجوا النساء بأذى، وإن شتمن أعراضكم، وسببن أمراءكم، فإنهن ضعیفات القوى، والأنفس، والعقول، إن كنا لنؤمر بالكف عنهن وإنهن لمشركات، وإن كان الرجل لیتناول المرأة فی الجاهلیة بالفهر، أو الهراوة، فیعیر بها وعقبه من بعده.
من نمىخواهم این گروه را تبرئه كنم؛ ولى كتك زدن یك زن زشت است و عیب، هر كسى زنى را كتك بزند، هم براى خودش ننگ آور است و هم براى منسوبین به او.
علی علیه السلام مىفرماید: اگر زنها آبروى شما را زیر سؤال ببرند و یا بزرگان شما را نفرین كنند، آنها را آزار ندهید؛ زیرا زن از نظر جسمى و روحى و فكرى نقص دارد، ما را از آسیب رساندن به زنان مشرك بر حذر مىداشتند، و در دوران جاهلیت حتى اگر مردى زنى را اذیت و آزار مىكرد، هم خودش و هم آیندگان پس از او را سر زنش مىكردند.
بخش دوم:
ولكن قضیة الزهراء، ولطم خدها مما لا یكاد یقبله وجدانی، ویتقبله عقلی، ویقنع به مشاعری، لا لأن القوم یتحرجون ویتورعون من هذه الجرأة العظیمة، بل لأن السجایا العربیة، والتقالید الجاهلیة التی ركزتها إلخ....
داستان زهرا سلام الله علیها و سیلى خوردنش را نه وجدان من و نه عقل و مشاعرم آن را مىپذیرد؛ البته نه به این جهت كه گروه مخالف را از چنین جرأتى بزرگ پاك نمایم؛ بلكه خصلتهاى عربى و تقلید از سنتهاى جاهلى آن را اثبات مىكند.
كاشف الغطاء، الشیخ محمد حسین (متوفای1373هـ)، جنة المأوى، ص 81، ناشر: دار الأضواء، بیروت.
پاسخ بخش اول:
علامه سید جعفر مرتضى در توضیح كلام مرحوم كاشف الغطاء مىنویسد:
در پاسخ مىگوییم: سخن كاشف الغطاء كه بعضى با استفاده از آن در حوادث وارده بر حضرت زهرا سلام الله علیها تشكیك كردهاند، نكات زیادى همراه دارد كه به برخى از آن اشاره مىكنیم:
1. كاشف الغطاء، منكر حوادث وارده بر حضرت زهرا سلام الله علیها نیست، و ما علی رغم این كه معتقد هستیم كه او حوادث وارده را انكار نمىكند مىگوییم:
كاشف الغطاء، معصوم از خطا و اشتباه نبوده است:
اولاً: كاشف الغطاء اگر چه دانشمندى برجسته و صاحب نام است؛ ولى این ویژگى باعث نمىشود كه او از خطا و اشتباه مصون باشد؛ مخصوصاً مسألهاى اگر نیازمند تحقیق و تتبع دقیق در متون و مصادر آن باشد. و لذا مىبینیم كه او در داستان هجوم به خانه زهرا سلام الله علیها و كتك زدن و سقط جنین به دلایلى استناد كرده است كه مورد اعتماد وى بوده است؛ بنابراین ضرور است كه در ادله او نهایت دقت و بررسى را داشته باشیم؛ چون ممكن است این دلیلهاى درست نباشد و باید سخنان و آراء وى با دقت و كنجكاوى مورد نقد قرار گیرد و به صرف شیعه بودن و عالم بودن از تیر رس نقد علمى نباید دور بماند.
هدف او تحریك نشدن احساسات اهل سنت بوده است:
ثانیاً: ممكن است كاشف الغطاء كسانى را مخاطب قرار داده باشد كه افراد مهاجم به خانه زهرا سلام الله علیها را انسانهاى پاك دانسته و با دیده احترام به اعمال آنان نگاه كنند و آنان را میزان درستى و حق بدانند؛ و لذا او مىخواسته است واقعیت امر را به آنان بفهماند بدون این كه احساسات آنان را تحریك نماید و به همین جهت است كه این اعمال را از آنان بعید دانسته است تا بتواند از میانه این دو هدف، وجدان خفته افراد غیر متعصب را كه براى مهاجمین قداستى قائل نبودند، بیدار نماید.
در تأیید این نكته باید گفت: او این سخن را در پاسخ پرسش كسى گفته است كه اگر پاسخى غیر از آن مىداد، به یقین احساسات وى را تحریك مىكرد؛ خصوصاً پس از آن كه كاشف الغطاء تلاش وسیعى براى ایجاد وحدت بین مسلمانان آغاز كرده بود و به آن بسیار اهمیت مىداد.
كاشف الغطاء، شهادت حضرت محسن و به آتش كشیده شدن خانه را تأیید مىكند:
ثالثاًٌ: این دانشمند بزرگ در جایى دیگر بدون هیچ گونه ابهام و توجیهى كه در آن تحریك عواطف طرف مقابل وجود ندارد، عقیدهاش را بازگو مىكند و با صداى بلند فریاد مىزند كه محسن فرزند حضرت زهرا علیهما السلام را سقط كردند و دَرِ خانهاش را آتش زدند، او در اشعارش با سوزو گداز از مصیبتهاى زهراى اطهر سخن سرایى مىكند و شهادت فرزندش محسن را به اثبات مىرساند:
من سقط محسن خلف الباب منهجه
وفی الطفوف سقوط السبط منجدلا
بباب دار ابنة الهادی تأججه.
وبالخیام ضرام النار من حطب
اگر حسین علیه السلام را در كربلا شهید كردند، پیش از آن محسن زهرا علیهما السلام را پشت دَر، با ضربه لگد به شهادت رساندند، و اگر در كربلا خیمهها را آتش زدند، این حركت ادامه به آتش كشیده شدن خانه زهرا و علی علیهما السلام بود.
رك: الموسوی المقرم، سید عبد الرزاق (متوفای1391هـ)، مقتل الحسین، ص 389، ناشر: منشورات قسم الدراسات الإسلامیة، طهران، إیران.
كاشف الغطاء، مسأله هجوم به خانه وحی و آتش زدن آن را اجماعی مىداند:
رابعاً: مرحوم كاشف الغطاء، مسأله هجوم به خانه وحى و آتش زدن دَرِ خانه را موضوعى مىداند كه همه بر آن اتفاق نظر دارند و لذا مىنویسد:
طفحت واستفاضت كتب الشیعة، من صدر الإسلام والقرن الأول، مثل كتاب سلیم بن قیس، ومن بعده إلى القرن الحادی عشر وما بعده بل وإلى یومنا هذا، كل كتب الشیعة التی عنیت بأحوال الأئمة، وأبیهم الآیة الكبرى، وأمهم الصدیقة الزهراء صلوات الله علیهم أجمعین، وكل من ترجم لهم، وألف كتابا فیهم، وأطبقت كلمتهم تقریبا أو تحقیقا فی ذكر مصائب تلك البضعة الطاهرة، أنها بعد رحلة أبیها المصطفى ( ص ) ضرب الظالمون وجهها، ولطموا خدها، حتى احمرت عینها وتناثر قرطها، وعصرت بالباب حتى كسر ضلعها، وأسقطت جنینها، وماتت وفی عضدها كالدملج.
ثم أخذ شعراء أهل البیت سلام الله علیهم هذه القضایا والرزایا ونظموها فی أشعارهم ومراثیهم، وأرسلوها إرسال المسلمات: من الكمیت والسید الحمیری، ودعبل الخزاعی، والنمیری، والسلامی، ودیك الجن، ومن بعدهم، ومن قبلهم إلى هذا العصر. وتوسع أعاظم شعراء الشیعة فی القرن الثالث عشر، والرابع عشر، الذی نحن فیه، كالخطی، والكعبی، والكوازین، وآل السید مهدی الحلیین، وغیرهم ممن یعسر تعدادهم، ویفوق الحصر جمعهم وآحادهم. وكل تلك الفجائع والفظائع، وإن كانت فی غایة الفظاعة والشناعة، ومن موجبات الوحشة والدهشة، ولكن یمكن للعقل أن یجوزها، وللأذهان والوجدان أن تستسیغها، وللأفكار أن تقبلها، وتهضمها، ولا سیما وأن القوم قد اقترفوا فی قضیة الخلافة، وغصب المنصب الإلهی من أهله ما یعد أعظم وأفظع.
كتابهاى شیعه از آغاز اسلام و از نخستن قرن آن مانند كتاب سلیم بن قیس و افرادى كه پس از او تا قرن یازدهم؛ بلكه تا زمان ما آثارى را نوشتهاند و بلكه همه كتابهایى كه متعرض حوادث زندگى ائمه علیهم السلام و پدر بزرگوارشان آیت و نشانه الهى و مادرشان حضرت صدیقه سلام الله علیها شدهاند و یا افرادى كه شرح حال آنان را نوشته و به صورت خاص كتابش را به آنان اختصاص داده است، همه این اشخاص سیلى خوردن زهرا را پس از فوت پیامبر صلى الله علیه وآله و كبود شدن چهره و سرخ شدن چشمها و افتادن گوشواره بر اثر آن ضربه، و همچنین شكسته شدن پهلوى زهرا را پشت دَر، و سقط شدن جنین و ورم كردن بازو را نوشته و شرح دادهاند.
پس از مؤلفان و نویسندگان شیعه، شاعران اهل بیت علیهم السلام، این مصیبتهاى و رنج ها را در اشعارشان بیان كردهاند؛ همانند كمیت، سید حمیری، دعبل خزاعی، سلامى و دیك الجن.
و شاعرانى كه پس از آنان آمدهاند حتى شاعران زمان ما. خصوصا شاعران شیعه در قرن سیزده و چهاردهم مانند: خطی، كعبی، كوازین، آل سید مهدى حلّى و غیر آنان كه نام بردن از همه مشكل است.
این افراد اعم از نویسندگان و شاعران فجایع دردناك وارده بر حضرت زهرا را بازگو كردهاند؛ اگر چه این فجایع، دردناك و ستمگرانه است؛ ولى عقل و وجدان آن را واقع شده مىپندارد و اندیشه آزاد آن را مىپذیرد؛ زیرا همه این حوادث تلخ در پى مسأله خلافت و جانشینى و غصب این منصب از طرف نا اهلان اتفاق افتاد.
كاشف الغطاء، الشیخ محمد حسین (متوفای1373هـ)، جنة المأوى، ص 83 ـ 84 و 78 ـ 81، ناشر: دار الأضواء، بیروت.
پاسخ بخش دوم:
آن چه كه كاشف الغطاء در بعید دانستن كتك خوردن زن عربى و در توجیه آن گفته است، غیر قابل قبول است؛ زیرا:
جباران برای رسیدن به قدرت، از هیچ عملی فروگذار نمىكنند
اولاً: فرمایش حضرت علی علیه السلام كه كتك زدن زن را عار و ننگ براى عرب دانسته است، به معناى محال بودن چنین عملى نیست كه گفته شود: اصولاً عرب زن را كتك نمىزند؛ بلكه گاهى براى رسیدن به اهدافى مانند خلافت و حكومت بدترین و زشتترین فجایع را مرتكب مىشوند؛ مخصوصاً اگر در رسیدن به این منصب ثروت فراوان و گسترش قدرت و نفوذ در بین مردم و شهرت وجود داشته باشد.
بنابراین در موضوع مورد بحث ما كه خلافت دینى و اسلامى است و مردم به آن نگاهى احترام آمیز دارند، به یقین براى رسیدن و دست یابى به آن هر جنایتى قابل توجیه خواهد بود.
عرب، زنده بگور كردن دختران را ننگ نمىدانست:
ثانیاً: آیا زنده به گور كردن دختران عار و ننگ نیست؟ و آیا برادر كشى براى رسیدن به دنیا ننگ نیست؟ آیا این اعمال عارگونه مربوط به دوران جاهلیت نبود؟ و همان گونه كه مىدانید، خیزران بچهاش را براى به دست آوردن قدرت و ریاست كشت، مأمون برادرش امین را كه مزاحم حكومتش بود از پا درآورد، و این ضرب المثل از خود شما است كه:
الملك عقیم لا رحم له.
خلافت و سیاست بى رحم است.
الطبری، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای310)، تاریخ الطبری، ج 3، ص 522، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت؛
المسعودی، أبو الحسن على بن الحسین بن على (متوفاى346هـ) مروج الذهب، ج 2، ص 34 .
أبو هلال عسكرى در توضیح این ضرب المثل مىگوید:
قولهم الملك عقیم. یراد أن الملك لو نازعه ولده ملكه لم یلبث أن یهلكه فیصیر كأنه عقیم لم یولد له.
الملك عقیم؛ یعنى اگر فرزند حاكم و یا پادشاه با ریاست و حكومتش مخالفت كند، به دست پدر كشته مىشود و این گونه مىاندیشد كه گویا هیچگاه فرزندى نداشته است.
العسكری، الشیخ الأدیب أبو هلال، جمهرة الأمثال، ج 2، ص 247، رقم: 1627، ناشر: دار الفكر - بیروت - 1408هـ - 1988م.
نسبت هذیان به پیامبر (ص) زشت تر است، یا كتك زدن زنان؟
ثالثاً: اگر معاصران پیامبر صلى الله علیه وآله مواظب گفتار و كردار خود بوند تا از آنان سخن ناپسندى در حق رسول خدا و در محضر آن حضرت صادر نشود و بر این امر تقید داشته و احترام او را نگه مىداشتند، نباید این سخن بى ادبانه را در حالى كه مىشنید بر زبان جارى مىكردند كه:
إن الرجل لیهجر.
این مرد هذیان مىگوید.
در صورتى كه بنیانگذار ارزشهاى دینى باید از پیروى كردن از عادات و تقلید به دور باشد، افزون بر این، آیا چنین نسبتى به پیامبر خدا صلى الله علیه وآله شایستهتر است براى ننگ و عار ابدى یا كتك زدن زن و یا خراب كردن خانه و سخنان زشت نثارش كردن؟.
پس اگر در آن روز و در محضر رسول خدا صلى الله علیه وآله از عار و ننگ ابدى مىترسیدند باید به طور كلى حرمت پیامبر را رعایت مىكردند نه این كه در موردى كتك زدن را عار و ننگ بدانند؛ ولى بى احترامى به رسول خدا را نه. و یا فاطمه را مورد تهدید قرار دادن و آتش زدن خانه را انكار كنیم ولى سیلى زدن را بپذیریم.
آیا شایسته است سیلى زدن را عار و ننگ براى عرب بدانیم؛ ولى آتش زدن را یا انكار كنیم و یا آن را عار و ننگ ندانیم؟
تناقض گویی اشكال كنندگان:
رابعاً: آنهایى كه به سخن كاشف الغطاء استناد و استدلال مىكنند، خود آنان در صحت سخنان امیرمؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه اشكال و ایراد وارد مىكنند و بارها گفتهاند: معرفى زن به عنوان موجودى ضعیف؛ هم از جهت روحى و بدنى و نقصان در عقل، سخنى است غیر علمى و ناپسند؛ پس چگونه مىشود در جایى دیگر همین سخن را پایه استدلال خویش قرار داده و بر صحت آن مهر تأیید مىزنند؟
كتك زدن دختران رسول خدا (ص) در كربلا:
خامساً: در حادثه غم انگیز كربلا دختران رسول خدا صلى الله علیه وآله را افرادى كه دلهایشان آكنده از كینه شده بود، با تازیانه بدون اندیشه در عاقبت این كار زدند، آیا از عار و ننگ ابدى آن و گرفتارى در خشم و غضب پروردگار بى خبر بودند؟
البته ما از شبهه «غیرت عرب مانع از كتك زدن زنان» به صورت جداگانه پاسخ دادیم و موارد بسیارى از كتك زدن زنان توسط خلیفه دوم را از كتابهاى اهل سنت نقل كردیم.
در پایان این قسمت به رسوائى دیگرى از طراحان بى بضاعت در عرصه شبهه افكنى اشاره مىكنیم، امید آن كه این گونه افراد از این پس سنجیدهتر عمل كنند.
موفق باشید
گروه پاسخ به شبهات
مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)
تبلیغات
